|
دنیای زیبای من
|
شاید دیر بیام بنویسم ولی باورکنین روزی چندبار میام سرمیزنم ببینم کی آپ شده هفته پیش خیلی اکتیو بودم 5شنبه تولدم بود چهارشنبه خانواده مادری اومدند مامان اینا 150دادن -خالم ایناهم وجه نقد 5شنبه تولد دوستانه گرفتم واقعا بعضیها چقدر از کادو دادن میترسن تعداد کمی اومدند تازه کسایی که اومدند جالب نبود کادوهاشون شوهری بقول مهیار طاووس منقرض شده گرفت برام روی سرش لامپ داره مهیار هم چتر گرفت برای زمستون رنگش تقریبا آبی فیروزه ای هستش به آدم آرامش میده مادرشوهرم شیرینی خوری گرفت قیمت زدم حدودا 28تومن قرار بود کیک خودم درست کن یه کیک درست کردم فکرکنم از وبلاگ تینا برداشته بودم خیلی خوب دراومد اما دسرموزی زیاد خوشم نیومد از وبلاگ تستر واییییی خدای من کیک شکلاتی خامه ای برداشتم درست کردم 10 تا تخم مرغ حروم شد ریختمش دور خلاصه بد یا خوب گذشت برای مامانم پتو گرفتم شوهری هم برای مامانش عینک آفتابی گرفت با اینکه من شاغل نیستم وپولی درنمیارم اما همسری ازم پرسید که میخوادعینک بخره برای مامانش منم دیدم خانواده شوهر بین من و جاری تو کادو دادن فرق گذاشتم مخالفت نکردم برادرشوهرکوچیکه یه کتاب گرفت محض خنده -تربیت بدون فریاد انگار میدونست چه خبره یکشنبه تولدبرادر زاده شوهرم بود من میدونستم کتاب گرفته مشخص بود -بعدش آقایی کار داشت مجبور شدیم زود برگردیم-جاری کیک رو ریخت تو ظرفی برام -تابحال ندیدم کسی تولد الویه لای نون باگت نریزه برام جای تعجب بود الویه که چه عرض کنم نه خیارشور دیده میشد نه زیاد سس داشت خیلی بدمزه بود توراه کادوشو بازکردم صحیفه سجادیه بود3300قیمتش بود آقایی هم ناراحت شد گفت هرکی به شخصیت خودش -دیشب شام خونه پدرشوهرم بودیم کیک شکلاتی تینادرستیدم خیلی خوشم اومد برادرشوهرم هم خیلی تعریف کردند شوهری و داداشاش رفتند کنسرت مهرگان امروز دوجا عروسی دعوتیم خودم با ماشین میرم [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:8 ] [ بیتا جون ]
[ ]
سلام دوستهای عزیزم نمیدونم چرا اینقدر داره بهمون فشارمیاره زندگی همیشه یه مدت خوب میگذره یه مدت بد
مشهد نمیریم چون تواین شرایط بهمون نمیچسبه یه اسمس برام اومد راجب کارخانگی دیدم حقوقش خوبه هفته ای 100تومن پیگیرش شدم حالا اگه کارمون بگیره شرایطمون عوض میشه آینه شکسته هست خیلی کارشیرین و ظریفیه میخوام طلاموبفروشم پولشوبزارم پیش بابام اماموندم یکم گرونتربشه حدودا7-8میلیون دارم بچه ها فقط اینجا من اینطورراحت حرف میزنم حتی جلوی مامانم هم زار نمیزنم اصلا خوشم نمیاد اگه به فرض مثال اگه جلوی مادرشوهرم آمارخرج بگم میگه آخه شما زیاد مهمان داری میکنین!!!!!!!گفتم پس چندباربرم شام یجا نگم بیان خونمون!!!!!!!!! تو پست قبل دوست قدیمی خیلی لطف کرد نظرشو گفت میخوام بگم اگه کسی به من محبتی بکنه من دوبرابر جوابشو میدم وقتی میبینم مادرشوهرم همش میگه دخترم دخترم خداشاهد دارم میگم دخترش خیلی کم بهش میرسه مادرشوهرم همش خودش کاراشو میکنه ۵اردیبهشت آشپزی دارن تا بهم نگه من نمیرم برای کمک آخه تا بگم چه کاری دارین بیام انجام بدم میگه دخترم هست از 21فروردین دیگه اونجانرفتم وقت نشد امشب شام میریم حتی یکبارهم زنگ نزدن چه مرگته همسرم هرروزیسرمیزنه اونجا ازش حالمو میپرسه فقط برادرشوهرم بهم اسمس میده شوهری میگه من زیاد اهل پوزدادنم جلوی فامیلاش میگم خوب چیکارکنم برای مامانت مرغ همسایه غاز الکی جلوی من ازجهزیه خواهرزاده اش تعریف میکنه من که پوزالکی نمیدم بگذریم ..... روز طولانی منم کنترل میکنم خودمو نمیدونم چی بخورم یه خبر بد دانشگاه 4واحددرسی حذف کرد دروس پیشنیاز بود من خیلی دیروزاعصابم بهم ریخت تا چندروزدیگه آکواریوممون آماده میشه تا 3ماه دیگه اقدام میکنینم برای نی نی راستی شما میدونین آمینوسنتز چقدرهزینه داره [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 13:32 ] [ بیتا جون ]
[ ]
سلام به دوستهای نازنینم خلاصه یه چیزهایی راجب عید میگم شب سال تحویل همسرم تا 3شب نصب بود منم بیداربودم داشتم وسایل هفت سین میچیدم و تزیین میکردم روزاول عید ناهارخونه پدرشوهرم بودم –دومین روز شام خونه عموی شوهرم بود که حال مادر شوهرم بد شدما11رفتیم مهمونی بازم حالش بدتر شد سرسفره بلند شدیم رفتیم بیمارستان هیچوقت تو همین موقعیتهایی قرار نگرفته بودم واقعا فکرمیکردم مادرشوهرم نفسای آخرشه دوتا برادرشوهرمجرددارم اونا هیچوقت اسمموراحت صدانمیزدند تواون موقعیت همه راحت بودند با من-خلاصه بستری شد سیتی اسکن شد مشکلش مغزواعصاب بودمدام سرگیجه داشت الانم داره –جواب اصلی فردا میاد-پناه برخداببینیم چی میشه من شب تا صبح پیشش موندم-بخدا من نیاز به تشکر و قدردانیه کسی ندارم اما اگر خواهرشوهرم پیشش میموند خیلی تعریف میکرد ازش به محض اینکه دخترش پیشش میاد اخلاقش عوض میشه احساس قدرت میکنه
تودلم میگم حقتونو جاریم اون برخورد با شماداره –الان نسبت به دوران عقد خیلی نسبت بهشون سرد شدم انصافا بی تقصیرم همسری هم میدونه درکل من و همسری زیاد شانس نیاوریم رو خانواده مثلا بابام (حمل بر خودستایی نباشه بچه ها)میلیاردره اما برام خونه نخرید یا ماشین مدل بالا نخرید(اصولا خانواده پدری قانونی هستند دراینجور موارد دوست دارن گاماس گاماس پیش برن )بنظرمن فایده نداره –از روزاول بعدازازدواج من خرج کرد خونه نوشتم یعنی از مهر تا اسفند 6میلیون از دستمون رفت حدودا ماهی یک میلیون –مبلغ کمی نیست برای ما که اول راهیم-ناگفته نمونه برنج مارو بابام میده دوبار در هفته غذارو مامانم میاره یا بابا ماشینمون بنزین میزنه –ولی اینا منو قانع نمیکنه اما چون باکسی که دارم زندگی میکنم باهاش دوست بودم وکلی سختی کشیدیم باهم تابهم برسیم باشوهرم خوشم منو آزارنمیده –کساییکه شمال زندگی میکنن خبرقیمتهارو دارن الان بابام داره خ-فلسطین کلی مغازه میسازه واقعا حقمه که یکیشو بده به من –مگه ما چندتا بچه هستیم!!!!!!! از طرف دیگه خانواده شوهرم که اصلا حمایت نمیکنن ازمون –بااینکه من دخترپولداری هستم مثلا دوران عقد یکم هم جلوی من رودروایستی نداشتند من همیشه دوست داشتم مادرشوهرم ازمن شیکتر باشه یا دست و کمال داشته باشه یا زرنگ باشه باهم بریم بیرون یا پدرشوهرم با من راحت باشه خودش مستقیما ازمن درخواست نوه بکنه با من دوست باشه(باورمیکنین خواهرشوهرم خواستگاری-بله برون-عقدکنان-عروسی نیومد)شما جای من بودین چیکار میکردین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اوایل بعد ازعقدم تا اوایل بعدازعروسی من بیشتراوقات با همسری بحث میکردم این چه وضعیه آبرومون رفت همه ازم سوال میکردن چرا نیومده چقدر اسلامیه !!!! چون شوهرش رفت و آمد نمیکنه با این خانواده اونم نمیاد جایی!اینم شد دلیل! 21فروردین تولد مادرشوهرم بود براش سه تا قندون شیک گرفتم بعد بهش گفتماون قندونارو بزار کنار –گفت ما که دیگه از ست و این حرف گذشتیم!!!!خیلی سعی میکنم عوضشون کنم اما نمیشه- همش تعجب میکنم شوهر من به کی رفته واقعا اینقدرسلیقه داره
باورنمیکنین یک هفته بعدازعروسی خواهر شوهرم اومد 50تومن داد رفت !!!!تاالان دیگه نیومد اینجا-ما چندبار رفتیم خونشون عید هم نرفتیم رک و راست گفتم من نمیام همه بدشون اومد –اصلا برام مهم نیست که ناراحت شدن همش با خودم میگم کاش شوهرم همین بود اما خانودش یه افراد دیگه بودن به احتمال زیاد21اردیبهشت میریم مشهد با برادرشوهربزرگه (قطار) خانواده من هیچ چیز برای خانواده همسری کم نذاشتند خانواده من یک میلیون و پانصد دادن اما خانواده همسری 150!!!!!!! پدرشوهرم ماهی یک میلیون حقوق داره خسیس هم نیستن اما فکرشون باز نیست –همش جلوی خانوادم خجالت میکشم همسری هم همینطور اما بیچاره به روم نمیاره چی بگم والا خداروشکر شوهرم همه جورش با منه بگذریم سرتون درد آوردم [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 17:57 ] [ بیتا جون ]
[ ]
سلام سال نو مبارک
فقط اومدم به شما تبریک بگم زیاد وقت ندارم تو این چندروز اتفاقات خوب و بد زیاد بود میام براتون تعریف میکنم فعلا بای [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 10:42 ] [ بیتا جون ]
[ ]
سلام
امشب تولد همسری هستش دو خانوادها میان اینقدرخستم این روزا همش بازارم پاهام درد میکنه الانم که همسری پای تلفن هم حاله خودش گرفته بود هم حاله منو گرفت به برادرشوهری گفت امشب میاین(منظورش به تولد بود)فورا زنگ زد به مشتری که من امشب نمیام کارتو انجام بدم چون شام خونه داداشم هستم حالا شوهری هم نگفت شام نیست میدونین من عاشق مهمونی دادان و مهمونی رفتنم اما جاری من اولین بار دو ماه بعدازعقدم منو دعوت کرد یعنی یک هفته بعد از سیزده بدر-تا دو هفته پیش برای دومین بار مارو دعوت کرد بعد انتظار دارن آدم زود بزود دعوتشون کنه منم مهمونی رفتنم رو نوبته اصلا نمیزارم کسی زرنگ بازی دربیاره برام الان برادرشوهری رو واسطه کردم بره بگه شام نیست فعلا بای [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 11:39 ] [ بیتا جون ]
[ ]
سلام وای که دلم چقدربرای این فضاتنگ شده بود
وقت ندارم بنویسم اما همیشه به همه سرمیزنم خداکنه بتونم وبمو یه گردگیری حسابی بکنم تا عید امروزآرایشگاه بودم موهام که ازقبل مش داشت رنگ زیتونی گذاشتم الان بشکل هایلات دراومده رنگش طبیعیه خیلی خوشم اومد مخصوصا همسری-موهامو فارای بلند زدم امروز سالگرد عقدمونه وای یادم میاد گریم میگیره چه خاطراتی بود -فردا هم جشنمون بود -قبلا ۱۰۰تومن از همسری دریافت کردم ازبچه تا مرداد ماه خبری نیست چون جواب ژنتیک طول میکشه بیاد تصمیم گرفتم نیمه اول دنیا بیاد بهتره من برم چای دم کنم قراره مامان و مهیار بیان اینجا [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 17:29 ] [ بیتا جون ]
[ ]
سلام دوستان
طبق معمول سیستمم هنگ کرد من الان کافی نت هستم شوهری تصمیم گرفت بفروشیمش باباگفت لپ تاپ میگیرم درهرصورت باید کلکشو میکندیم چون جاگیره بعد جابرای تخت و کمد نینی نبود بگذریم
پیش دکترم رفتم فعلا تا اسفند فولیک اسید میخورم -تو این مدت پیش مشاورژنتیک هم میرم
امتحانات هم نزدیکه قراره یه برنامه بریزم که به همه درسام خوب برسم تا بتونم۲۴واحد بردارم حداقل ۲۲واحد احتمالش زیاده اواخر دی بریم تهران خونه اقوام سه شنبه هم تولد جاریمه هم تولده دخترخاله همسر اما دختر خاله همسر مارو از یک ماه پیش دعوت کرده خدا به داد برسه شاید بزن و بکوب باشه تو این ماه! این چکیده خبرا بود [ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 13:18 ] [ بیتا جون ]
[ ]
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:4 ] [ بیتا جون ]
[ ]
سلام بچه ها
ممنون از پرستو و عسل بانو که یادتون بودپنجشنبه عروسیمه خداروشکرهمه چی به خیری گذشت و همه تعریف میکردن ازجشن الان کافی نت هستم شوهری سیستممو درستید با خیال راحت میام اینجا فعلا بای [ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 10:49 ] [ بیتا جون ]
[ ]
چندروزه که منو مامان رفتیم مشاوره تغذیه برای رژیم که باربی بشیم اصلا احساس گرسنگی نمیکنیم
هست کسی نمیتونست ازنظرجنس و قیمت سرمون کلاه بزاره امشب هم خونه دایی بزرگم شام هستیم
خوب دیگه برای امروزبسته بای بای
[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 14:38 ] [ بیتا جون ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |