X
تبلیغات
دنیای زیبای من
تاريخ : شنبه بیستم آذر 1389 | 22:44 | نویسنده : بیتا جون
باتاخیر فراوان سلام دلم براتون تنگولیدممنونم که بیادم بودین خلاصه بگم بریم سره اصل مطلبدارم عروس میشما

من و نامزدم که الان ۴سال و ۹ماه باهم هستیم قراره ۴دی بیان خواستگاریذوق مرگم ازخوشحالی اما ازیه طرف بابام اعصبانیه چون فهمید من باهاش دوست بودم اما مهم خودم هستمحالا هرسوالی هست من درخدمتم ادامه مطلب برای هرکس که دوست داشتم رمزميزارم فعلا وقت ندارم



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه شانزدهم مهر 1389 | 0:0 | نویسنده : بیتا جون
سلام

الان که دارم مینویسم باورکنین انگارشکم گوسفندتواتاقم ترکیده آخه اینجا هوابارونیه سردشده لباس های پاییزیمو درآوردم و ازاونجاییکه بهتون قول داده بودم زودی بیام  هنوزجابجاشون کردم

شمادرحال حاضر بایه خانوم فرهنگی سرو کاردارید پس خیلی خوش شانس هستیدشوخی کردم بچه ها -اما بزارین خلاصه این مدتی که نبودم براتون بگم

 

دیگه تصمیم گرفته بودم هم بخاطر مقطع کارشناسی هم بخاطرعلاقه شدیدی که به ادبیات دارم برم آزاد -ثبت نام کردم ترم اول شد ۵۴۰تومن کتابام هم ۲۳تومن شد-بعدتولددخترعموم که همسن مهیاره بود من فیلمبرداربودم بخاطره همین کشف حجاب یادم رفته بود

بعدازاومدیم اسلامشهر خونه خالم  قم هم رفتیم  وما درکل این اواخرشهریورواوایل مهرمدام تو مهمونی بودیم و شکم مبارک اومد جلودوباره باشگاه ثبت نام کردم -چندتا عروسی هم رفتیم-۳مهرشروع کلاسام بود و من استرس داشتم خوشبختانه استاداولین کلاسم خانوم بود ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfaاینقدرالکی حرف میزد که من چرتم گرفت اصلا از سبک تدریسش خوشم نمیاد-خوشبختانه ۵تاپسرهمکلاسمه البته حرف بیربط زیاد میزنن من جای استادباشم خیلی اعصبانی میشم

آها یه خواستگار برام اومد ترکه اما پاسداره-مامان بدون مشورت من خودش جواب منفی داد کارخوبی کرد

درضمن پسره همسایمون روز به روز نسبت به من مشکوک تره خدا به داد برسهازیگانه بگم چه جیگری شده حد نداره  اما ابوالفضل خیلی وحشیه اصلا معاشرتی نیستفردااینجا پیاده روی خانوادگی هستش من احتمالا با مربیم میرم

مهیارکه امسال کلاس دومه فعلا دیگه باشگاه نمیره-منم هفته دیگه سفره آراییم تموم میشهراستی مدرسه افشارمن انجمن شدم-۱۴مهرهم مراسم بود برای ترم اولیها خیلی بهم خوش گذشت منم فرم نهادرهبری پرکردم+علاقه مندی هاملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfaشنبه هم مراسم داریم به مناسبت روزدختروولادت حضرت معصومه(ع)پیشاپیش روزدختربه شما دوست های دخترو دخترای گل ایران زمین تبریک  میگم

دیگه یادم نمیاد شمااگه سوالی دارین بپرسین من درخدمتم

به همتون سرمیزنم

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 | 3:12 | نویسنده : بیتا جون
سلام دوست جونیها

اول بگم ازمن دلگیرنشین سیستمم مشکل داره کند عمل میکنه نمیتونم براتون کامنت بزارم

بقیه مسایل تولد بمونه برای بعد 

میرم سراغ اصل مطلب(جمله مشترک خواستگاری ها)(منکه ناکام موندم)

دانشگاه آزاد=دبیری ادبیات -کارشناسی-رشت

دانشگاه سراسری(غیرانتفاعی)=مدیریت بازرگانی-کاردانی-لاهیجان

مقایسه با خودتون از نظر:مدرک-مقطع-موقعیت شغلی-مسافت و .. و...

لطفا تا شنبه راهنمایی بکنین

هم اکنون منتظریاری سبزتان هستیم

اکه به ساعت ثبت دقت کنین متوجه میشین که من ازاسترس و دوراهی خوابم نیومدو تا سحربیدار موندم

*ممنونم که بفکرم هستین اومدین نتیجه دانشگاه سوال کردی*



تاريخ : چهارشنبه دهم شهریور 1389 | 14:3 | نویسنده : بیتا جون
سلام اومدم یه آپ کوتاه بکنم برم

ازتون کمک میخوام بعد میام  با یه پست طولانی

1-آدرس سایتی میخوام که توش راجب میوه آرایی-سفره آرایی -تزیین تولد-تزیین سوسیس-کالباس-قارچ-سیب زمینی ازاین چیزا باشه

2-آدرس سایتی میخوام که مدل لباساش توپ باشه

3-آدرس سایتی میخوام که مدل کوتاهی مو رو داشته باشه

منتظرتونم

ممنونم

التماس دعا



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 | 1:17 | نویسنده : بیتا جون
سلام دوستهای گلم تاخیرمنو ببخشین اصلا وقت ندارم

وقتی از ساعت ۱۰تا ۲ بیرونم مامانم میگه احساس میکنی شاغل شدی

طاعات و عبادات شما مورد قبول حق تعالی

خلاصه از روزمرگیها مینویسم فعلا تا سر فرصت مناسب موارد حاشیه ای هم ذکرمیکنم

۶۵انتخاب رشته کردم همه جای استان زدم بجز آستارا-منجیل

رشته هایی که مجازشدم دوست میدارم

تواین مدت ۲باررفتی عروسی -زیادجالب نبود

ازطرف باشگاه رفتیم کاسپین انزلی (دقیقاشب پیشواز)-خالم و دوستش+دوست من ومادرش اومدند

خیلی خوش گذشت ازساعت۳رفتیم ۱۰اومدیم خونه

وای که چقدراون روز خسته شدم من برای بقیه عصرونه بردم

ازروزاول ماه رمضون میرم ختم قرآن خیلی خوب تاالان همه جلسات رفتم وقت هم بشه نمازجماعت میرم

رئیس پایگاه با بسیج شدنم موافقت کرد تا کارتم صادربشه نصف جون میشم

یکی ازدوستام ازدواج کرد پس من چیشوخی کردم

ازشنبه کلاس سفره آرایی شروع میشه

الان اتاقم کلی بهم ریختس برای اینکه یاخونه نیستم اگه هم خونم خوابیدم

مهیارتا۱بامداد مارو ازخنده ترکوند -آخه من موندم چطورحرفهای ۳-۴سال قبل یادشه

مثلا میشه ۴سال پیش بلوز دخترخاله دخترعموم پاره کرد

بعد خودش شیرین کرد میگه مامان مژده یعنی خبرخوش

مامان گفت مژده کیه (فامیلمون)-من خواستم راهنماییش کنم گفتم مامانش کاموا میبافه

گفت ایشا(کارتون میشا)

 

حالارمزعمومی بزنین اگه یادتون رفت به من ربطی نداره ها ها ها

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 | 14:0 | نویسنده : بیتا جون
سلام دوستهای گلم ازمن دلگیر نباشین نمیتونم برای کسی کامنت بزارم میزکارم کلا بهم ریخته فقط اومدم بگم مجاز شدم برای انتخاب رشته هم همه جا دارم میزنم به همتون سر زدم

تاريخ : پنجشنبه هفتم مرداد 1389 | 1:1 | نویسنده : بیتا جون

شنبه همونطورکه گفته بودم صبحش یسررفتم بازار برای خرید کفش که خوشم نیومد بیشترسیندرلایی خوشم میاد اما پاشنش خیلی بلند فقط کیف گرفتم پاساژقدیری -عصرش دوباره رفتم کفش گرفتم کلا روزه خوبی بود بخاطر یسری ازمسایل که نمیشه گفت مهیج بود برام همراه با دلهره عموم اینا قرار بود به عروس داماد50تومن بدن اما من نزاشتم مامان بده گفتم عمرا !!!یعنی چی اونا حتی یکبار خونمون نیومدن حالا ما بیایم بهشون اینقدرهدیه بدیم!!!! گفتم کادو بگیریم از سرشون هم زیادیه بخدا رفتم کتری-قوری-قندون سه تیکه گرفتم رنگش نوک مدادی آها یه بلوزهم گرفتم خنک خنک عکس دختربازیگر فکرکنم مربوط به فارسی1باشه آخه خالم تا دید گفت E فلانی.... عمم اومد خونمون باهم آژانس گرفتیم رفتیم واقعا تو این جورمراسم ها اعصاب وروان آدم راحت خداییش کاش همه عروسیها اینطوربود اما(م د ا ح ش) خوب نبود چرت و پرت میگفت داشتند آب پخش میکردند بالیوان یک بارمصرف مهیارازدور فکرکردشربته وقتی خانوم آوردجلو ازش پرسید چیه!!!گفت آب اینم گفت من نمیخورم- شام نخورده اومدیم خونه -عمم هم اومد فوتبال ببینه منم شب   پیش مهیارخوابیدم یعنی همه باهم خوابیدیم صبحش اسکموآلبالو به عمه دادم خورد و رفت

یکشنبه تکرار تاوان دیدیم رفتیم دندون من و مهیار پرکردیم مامان هم جرم گیری کرد -مهیارماشین گرفت چندتا لاستیک اضافه داره اومدیم خونه دوش گرفتیم رفتیم دکتر داخلی برای مشکل مامانم که قرص داد الان حل شد بعدرفتیم دکترقلبم منو اکو کرد گفت خوبه خیلی هم خوش اخلاق تا منو دیدگفت ازدواج نکردی!!!! بهش گفتم کتری بلند میکنم قفسه سینم دردمیگیره گفت الکی نقش بازی نکن من دارم همه چیو میبینم هیچیت نیست پس شوهرت باید بره قهوه خونه چایی بخوره!!! girl_blum2.gifوزنم از58 اومد 62 وایی خدای من دکترم اجازه داد برم باشگاه ازش پرسیدم میتونم برم ایروبیک!!! گفت ایروبیک چی هست!! مامان گفت رقص دکترگفت Eایروبیک رقصه یجوری گفت من خندم گرفت خلاصه خیلی ذوق مرگ شدم برام مولتی ویتامین پاستیلی هم نوشت منشیش بامن خیلی شوخی داره یهو گفت لوسی لوس دکترگفت خیلی لوسی بعددرجا گفت معذرت میخوام درواقع نازنازی هستی منشیش بینیش عملکردخیلی پشیمون شد

 دوشنبه مهیاررسوندم باشگاه یخوره پرس و جو کردم بعد ثبت نام کردم رفتم کلاس قرآن آخ خداییش استادمون خیلی ثواب میبره اینطوری درس یادمیده باورکنین من میترسم قرآن بخونم اگه یه کلمه کوتاه بجای بلند یا بلند بجای کوتاه تلفظ بشه معنیش عوض میشه حالا تا ماه رمضون فول میشم بعدش طول کشید من بلندشدم گرسنم بود رفتم شلوارک گرفتم برای باشگاه -یگانه اومده بود خونمون بیشرف خوردنی شده به محض اینکه آدم بشینه گریه میکنه فقط باید بگردونیش زنداییم هم رعایت نمیکنه تو غذاخوردن بچه همش گریه میکنه اونا رفتند سیب زمینی سرخیدم تاتاوان شروع بشه ازیه طرف دایی بزرگم اومد هی بلند شدیم نشستیم آخرغذاتموم شد چیزی نفهمیدیم

 سه شنبه صبح ساعت 8.30باشگاه داشتم درنتیجه 1ساعت زودتربیدارشدم نون پنیرسبزی خوردم مامان تا منو دید گفت Eتومگه زود بلندشدن هم بلدی!!موقع درس بایدبزوربیدارت میکردم Happy Danceمربی ازم پرسید مشکلی نداری!!!گفتم مگه تمریناش سخت!!!گفت بهم بگومشکلت حالا هوامو داره اما من اذیت نمیشم چون آمادگی جسمانی ایروبیک سبکترازپیشرفتشه -اومدم خونه هرچی میخوردم سیرنمیشدم هرروز سریال پیامک ازدیارباقی میبینم چون قبلا ندیده بودم -از2تا 6خوابیدم پاهام شکمم وحشتناک گرفته بودن من تا بیداربشم مامان ماکارونی درست کرد بعدرفت مامان بزرگ ببرن دکتر منم کلی کارداشتم اتاقمو تمیزکردم بعدش دفترخانه شماره13دیدم-مهیارامپراتوربادها دید سالاد شیرازی ودوغ خیلی با ماکارونی میچسبه الان یک هفته ای میشه که نزاشتم مامان مرغ درست کنه گیاه خواری کردیم

 چهارشنبه ناهارمیرزاقاسمی با ترشی هفت بیجارداشتیم 6تاکفگیربرنج خوردم

پنج شنبه غروب رفتیم داهات اما بهم خوش نگذشت شبش خاله مامانم اومد اونجا  اه اعصابم خراب شد یعنی چی آخه!!

جمعه غروب برگشتیم جمعه همین هفته رفتیم کاسپین انزلی و زیبا کنارش باخاله اینا   ناهارهم خونمون بودن روزها عادی میگذره

شنبه رفتیم خونه عروس دایی مامی قراره هم با مربی مهیار هم مربی خودم بریم اردو قبل ماه رمضون خیلی خوش میگذره مامان 70 کیلو غوره گرفت رفتم سفره آرایی ثبت نام کردم سیستمم عجیب اذیت میکنه باید نصب ویندوز بشه

دوشنبه همزمان من و مهیار کلاس قرآن داشتیم بعد ازتعطیل شدن رفتیم خونه دایی بزرگم که پدرخانومش کسالت داشت وای خدای من دختر دایی زنداییم قزوین تصادف کرد دختر14ماهش فوت شد روحیم داغون شد

سه شنبه عصررفتیم خونه عزیزم مامان و خاله بااونا غوره بگیرن (کلی غرولند کردم) خبرخاصی نبود به بیشترلینکام سرزدم تاخیرمنو ببخشین وقت ندارم طرح مهمون بازی تابستونی شروع شده

پنج شنبه دخی خاله مامان بدون برنامه ریزی اومد اه اه

بعدش خاله و دوستش اومدند

امروزهم حوصله نداشتم  کیک یزدی رجیمی درست کردم

توروخدا خنده نداره مهیار بعداز 7سال به کپسول بگه کسپول!!!! به اسکناس بگه استکان !!!!! رمز به کسی ندادم تا یگانه بزرگتربشه عکسشو میزارم این عکس برای خالم گذاشته بودم آخه ندیده -رفت پرینت عکس گرفت همین! یبار پیراشکی درست کردم با خمیرآماده خیلی خوشمزه شد چشمتون روز بد نبینه (تارت کروت)گلریز درست کردم قابل خوردن نبود



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 | 15:19 | نویسنده : بیتا جون
تاريخ : شنبه نوزدهم تیر 1389 | 1:16 | نویسنده : بیتا جون

یادم رفت بگم مراسم که تموم شد شیرین زبونی کردم خالم منو بخل کرد راه برد

دوشنبه فکرکردم تعطیله و مهیارباشگاه نداره -بخاطرهمین2ناهارخوردیم اما فهمیدیم باشگاه داره توراه کلی بامهیارکلنجاررفتم که بریم قرآن ثبت نام کنیم-بعدرفتم به مربیش گفتم قضیرو خندید (انگارکی نازش داده بود)منم 2ناهارخوردمتایی رفتیم دنبال مهیار ازهمون طرف هم رفتیم کانون -گفتندنیم ساعت باید صبرکنین هواهم آتیش بود نمیدونستیم چیکارکنیم

تصمیم گرفتیم برگردیم خونه امامن همش به مامان میگفتم حیفه بزاربمونیم

بالاخره مهیارهم این وسط لندلند کنان(اینا تاثیرات زیاد خوندن ادبیات هستش ) میگفت ساندویچ کالباس میخوام ماهم میگفتیم موندست

میگفت ازآقاهه میپرسم اگه بگه موندست نمیخریم

مادوتافالوده بستنی سفارش دادیم خیلی خیلی خوشمزه بود

رفتیم داخل کلاس-کلاس که چه عرض کنم سالن سینما یا همایش بود

استادش آقا بود مردو زن هم قاطی بود بنظره من شیوش خوبه اما برای بچه ها کسل کنندست درنتیجه تصمیم گرفتم خودم دوشنبه ها برم رایگان هم هست حالا کل آشناها جمع میکنم میبرم

وسط کلاس بلند شدیم توراه  یکیودیدم بنظرم دانشجو بود یخورده ازش راجب دانشگاه آزاد پرسیدممامان که از دستم اسیره بیچاره

مثلا تو خیابون ازرنگ مقنعه یکی خوشم میاد باید ازش سوال کنم کجا گرفته!!!!دوشنبه یادم نیست

سه شنبه یادم نیستچهارشنبه عصررفتیم باخانواده پدری ماسال(یکی از محله هاش بنام السبلانگاه بروزن گالینابلانگاه)اینقدرخوشگل بود و خوش گذشت حد نداشت

اول راه زن عموم نون پنیر سبزی آورد زدیم به رگ

سه تا ماشین بودیم چون ییلاق بود خنک خنک بود ما نمیدونستیم که بایدازبالای تپه وکوه بریم بالا بخاطرهمین کفش مناسب نبرده بودیم وای مخصوصا من

موقع رفتن بهترمیرفتم اما موقع اومدن که عموم اینا میگفتن چطوری میخای بیای میگفتم نیم کلاچ گازمیام اما متاسفانه ناشی بودم و ترمز برید عمه همیشه دست من داشت بعضی اوقات کنترل ازما خارج میشد زن عموم هم میومد کمک

انگاریکی زندانی باشه میخوام ببرنش برای اعدام

خلاصه بعضی جاها هم میفتادم همونجا قش میکردم نمیتونستم بلند شم

اونجااصلا برق نداشت فقط  یخورده بوی گوسفند به مشام میرسیدکه زیاد آزاردهنده نبود

شب اونجا که برق نداره خیلی خوشگله اما تنهایی آدم سکته میکنه

زن عموم رفت دستشویی شمع گذاشته بودن

بعد رفتیم کبابی کبابش عالی بود (ما چون غذامون خیلی کم نمک و کم چرب )چون گوشت نمکی بود خیلی خوشم اومد

البته با نون لواش خوردیم منکه زیاد گرسنم نبود فقط عاشق چربی گوشت هستم

یه زن و شوهری اومده بودن نمیدونم شاید نامزد بودن

اینقدرخشک بودن حالم بهم خورد حسابش بکنین تو آلاچیق نشسته بودن پسره داشت کتاب میخوند دختره هم گوش میداد

بجای اینکه تو اون فضا و هوای خنک حرفهای عشقولانه از خودشون در کنند!!!

بعد من به همه میگفتم هرچی خوندم تو این فضا از سرم پرید  این سفرهای سیاحتی زیارتی که من میرم حتما کنکورقبول میشم

بعد شام هم چای خوردیم چون آب اونجا عالیه چای هم عالیه و عطری نیست

زن عموم(کم داره)بعدشام و موقع رفتن با یه لحن تند به اون یکی زن عموم گفت میدونی ما 74تومن خوردیم!!!!!!!!!!(باورکنین مشکل داره و زبان زد خاص و عام )

پنج شنبه که از پا درد مردم  استرس هم بهم وارد شده بود بااسترس کتاب مرورمیکردم خیلی ترسیده بودم جمعه عصرم رفتم ساعتم باطری زدم –آژانس ماشین رزرو کردیم

شبش خوابم نمیگرف منم  3شب از خواب پریدم فکرکردم خواب موندم  سحراسمس داه بود که بیدارش کردم وروز موعود فرارسید

سوالات نسبت به سال قبل که من نخونده بودم بهتربود  فلسفه منطق-علوم اجتماعی آسون بود برام

رون شناسی-ریاضی-زبان خیلی سخت بود

ادبیات عمومی و اختصاصی هم بد نبود متوسط بود

عربی عمومی و اختصاصی هم چندتا زدم

معارف هم درحد متوسط بود

همیشه وقت عمومی کم اما اختصاصی زیاد

چندتا از دوستام دیدم

خبری که شنیدم خیلی تعجب کردم   یکی از دوستام که پارسال مادرش فوت شد

متوجه شدم باباش زن گرفت بااینکه 1سال بیشتر گذشته اما تعجب کردم برای یه دوست دیگه تعریف کردم گفت تو چی میگی آخه بعد هفتم زن گرفت!!!!

من 11تموم کردم هرچی بلد بودم زدم

با دوستم سمیه یه مسیری طی کردیم بعد اون رفت با دوست پسرش بیرون

منم رفتم فنی حرفه ای ببینم چه کلاسیایی داره

از همه بیشتر از کیف دوزی خوشم اومد که از مرداد شروع میشه

موقع برگشت از کنار فال گیری رد شدم بدون  فکرکردن گفتم فال میخوام

مرغ عشق 5تا برام برداشت یه چیزایی دراومد !!!5500هم شد اصلا فکرنمیکردم قیمتش اینطوری باشه یعنی فکرکنم دونه ای 1000تومن بود که 5تا برداشت +یه دعا

دیگه من تو عالم خودم بودم  دیگه فال نمیگیرم آدم دپرس میشه

از قبل تصمیم گرفتم که شب لازانیا درست کنم

خانومای کدبانو بگن دقیق چطور تو سینی میچینین؟

یکشنبه دوست مامان و دخترش اومد خونمون (خدا حفظش کنه از شب قبل هماهنگ کرد)منم شیرینی گردویی سحربانو درستیدم که خوششون اومده بود

خیلی خوش گذشت خاله هم اومده بود  دوستم برام تیشیرت زرد گرفت 8رفتن

ما موندیم با یه دنیا خستگی -شام ماکارونی خوردیم

دوشنبه داشتم مهیارمیبردم باشگاه   یه ورقی افتاده بود رو زمین که کلی رو تختی داشت

مهیار گفت بیتا یکی انتخاب کن ازدواج کردی میخوای با شوهرت بخوابی!!!

بعد رفتیم مهیار دندونش عصب کشی کرد

گلریز هات داگ رول درست کرد خیلی خوشم اومد خیلی !!بعددرست میکنم عکسشو میزارم

سه شنبه وچهارشنبه جایی نرفتم فقط کارت دانشگاه گرفتم

شب چهارشنبه عروس خاله مامان اومد مهیارهم کلی پذیرایی کرد

پسرخاله مامان دوتا بستنی خورد  مهیاربلند گفت مامان انگارتابحال بستنی نخورده!!!!همه خندیدن

بعد به خانومش میوه خوری دوطبقه دادیم

حالا مامان بهم علامت میده ندیم منم ترسیدم که پشیمون بشه زود کادورو دادم بهش

یک شب پریز اتاقم دراومد مهیار یواشکی درستش کرد فنی کاریش منو کشت

این یک هفته بکوب خوندم و مرور کردم و تست زدم

پنج شنبه عصرخالم اومد

خلاصه برای قبول شدن تو رشته مورد نظرهمه نذرو نیازکردن

تا موقع خواب خوندم

زیاد استرس نداشتم اما وقتی اخبار گفت آزاد هر 5نفر 2نفرقبولن

من مردم

سراسری هر 2نفر یک نفر قبوله

جمعه صبح هم آژانس بموقع اومد  زودرسیدیم

چه دانشگاه خوشگل و بزرگی بود

کیفیت سوالات مثل سالهای قبل سبک بود

ادبیات اگه همرو درست جواب داده باش60%زدم 

ادبیاتش آسون بود

ریاضی و اقتصاد که نبود

روانشناسیش وحشتناک سخت بود

ظهررسیدم خونه  چایی با آبلیمو خوردم

ناهارساعت 2خوردیم

کولرروشن کردم بیشتراوقات خاموش آخه سختیم میگیره خونمون کلی درو پنجره داره

بعد  خابیدم تا 4 سرما زد به استخون پاهام

خاموشش کردم مهیارخان هم سهم نوشیدنی و تی تابم میل فرموندند

بعد دوتایی دوش گرفتیم رفتیم خونه مامان بزرگم

 ازشنبه یللی تللی شروع میشه

تو یکی ازاین روزا مهیارکه بیکاربود یه کاغذ برداشت به طناب گیره زد اگه گفتین منظورش چی بود!!!!!!!

بعد این روش نوشت

Your uploaded image

 

تو این مدت که وقت نمیکردم بیام

یبار فلافل  +جمعه بعد کنکورهم همبرگرخانگی درستیدم خوشمزه شد



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هشتم تیر 1389 | 0:42 | نویسنده : بیتا جون
949c00ss.jpg

 

 

c5fc00sss.jpg

 



تاريخ : دوشنبه هفتم تیر 1389 | 0:6 | نویسنده : بیتا جون

پنجشنبه  عصرش رفتم شلواربگیرم-بعدش پارچه ضخیم  مفت بود متری2تومن سرافونی گرفتم که خودم برم کلاس خیاطی بدوزم چون راحته فقط یخورده حلقه آستین سخته

جمعه یخورده خوابیدم تا 8 داشتم شروع میکردم برای خوندن که گوشی مامان زنگ خورد دلم رفت کی مرده!!!متفکر

آخی خیالم راحت شد زن عموم بود گفت تا1ساعت دیگه میایم دنبالتون بریم امامزاده اسحاق(شفت) من تا موقعیکه مامان رفت توکوچه گفتم نمیام بعد به اصرارمامان رفتم تند حاضرشدمخیلی جای قشنگی بود اما جاده خطرناکی داره فکرکنم من تا 5سالی که راننده شدم بتونم برم اونجاباورکنین به یاد شما دوستهای گلم بودم

قلبپرستوجون-شهلا جون -سوری جونقلب

چون میدونم اینجارو دوست دارین پس تصمیم گرفتم عکس بندازم و آدرس تقریبی هم براتون بزارم اومدیم پایین یخ دربهشت خوردیم

چایی خوردیم(آب شفت عالیه شفاف وزلال )-مهیارتیرکمون مردعنکبوتی خرید

وقتی تواون مسیربالا میرفتیم دستمون میبردیم بیرون انگارجلوی کولربود تااون حد خنک بود ناهارهم رفتیم رستوران ترنگ طلایی(جاده جیرده  بود فکرکنم) خاک برسرم وقتی ازرستوران دراومدیم مهیارداد زد به پسرعموم گفت عجب غذایی بود مثل اینکه یکی ازمشتریها بهش گفت نوش جانت -رفتیم دهستان ساقلکسار(15کیلومتری جاده لاکان -جاده جیرده-مابین امامزاده اسحاق و آقاسیدشریف)هم جنگل  بود هم برای ماهی گیری مناسب

میراث روستایی هم رفتیم خیلی خوشگل بود خیلی جالب بود  (جاده سراوان)اونجا مهیاربرای اردک ها نون ریخت البته یکیش خیلی زرنگ بود مهیارهم نون از3متری بالانگه میداشت که بخوره میترسید دستش بره تو دهنش  صاحب قهوه خونه خندیدگفت زرافه نیست که !!!!ما هم خندمون گرفته بود بعدش مهیارباترس دستشوآورد پایین اردک هم یهو بلعید مهیارهم میخندیدهم نوعی ترس توخندش بود گفت خداروشکردندون نداشت نون خوردی حالا برو گمشوخنده مامان گفت خوبی کردنتو چیه!!!گمشو گفتنت چیه!!!!خنده

نزدیک 2ساعت اونجا موندیم همه چیش سنتی بود تاحدی که تو استکان قدیمی و کوچیک بهمون چای دادن

دوبارهم آب معدنی گرفتیم چون خیلی پیاده رفتیم تشنمون میشد

مهیاریبارمحکم خوردزمین اماخوشبختانه گریه نکرد

بعدش اومدن خونمون چایی خوردیم خیلی چسبیدبرای  چندنفرمون اسکموآلوچه خونگی آوردم

منم دیگه لای کتاب بازنکردم فقط یخورده تست زدم

پنجشنبه عصرهنردارم شنبه صبح هم سراسری

کاردنیاببین یک روز درمیان کنکوردارم

مهیارمیگه تو فیلم تاوان  سعید شبیه بابای جومونگ آره؟متفکرخیلی فیلم جالبیها

شنبه مامانم رفت بازن عموم سبزی پاک کنه من اصلا مامان خونه نباشم دست و دلم به هیچ کاری نمیره  هواهم گرم بود خوابیدم تا 4 درنتیجه خیلی کم درس خوندم

یبارهم رفتم کافی نت بسته بود

عصررفتم شهرداری برای مامان گل یقه بگیرم

رفتم پاساژسالار برای اولین بار سرم گیج رفت خیلی خوبه اونجا

تو این هوابااتوبوس میرم کولرروشنه آدم کیف میکنه

داشتم میرفتم دیدم نزدیک خونمون پارچه زدند سفره آرایی-خیاطی-و-و-و-

ذوق مرگ شدم موقع برگشت پیاده شدم اما حواسم نبودکه تعطیله

نگهبان سین جیم کردم بیچاره برگ پذیرش بهم داد تا خودش خلاص کنه

شنبه ها سفره آرایی ازساعت 9.30تا12.30وایی چه کیفی کنم چون بسیجی هستم 20%تخفیف هم داره زباناما تو برگ نوشته 15نفرظرفیت!!!!!!نمیدونم منظورش دقیق چیه!!!!من ثبت نام نکنم میمیرمگریه

بعد همه عکس ها و توضیحات براتون میزارم خوبه؟

کارت آزمون هم گرفتم

شام عزیز خونمون بود

یکشنبه صبح هم مامان با عزیزم رفت خونه زن عموم (آشپزی دارن)زن عموم از2هفته پیش گفته بود که ب-ی-ت-ا پذیرایی کنه مثل پارسال دخترعموم پذیرایی نکنه بلد نیست

چه کنیم دیگه!!

نزدیک4رفتم دخترعموم اصلا نیومد امتحان داشت

بیشتراوقات من شربت و کیک میدادم

دیگه اومدیم خونه خسته بودیم بیچاره مهیارکه خیلی امروزتنهابود

وای آقای گلریزامروز آناناس کنسروی سرخ کرد برشته شدبعدروش بستنی توت فرنگی گذاشت (قابل توجه نازجون )البته ایرانی نبود

مهیاربه روضه خونی میگه ضهره خونی

دیگه بای بایبامن حرف نزن



تاريخ : چهارشنبه دوم تیر 1389 | 0:4 | نویسنده : بیتا جون

سلام دوستهای گلم خوب هستین وای که چقدر تاخیرداشتم نه!!

ناسلامتی کنکوری هستیم دیگه

این چندوقت صبح7بیداربودم بکوب میخوندم شب هم 11بیهوش میشدم

یادم نمیادازکجا بگم آخه!!!!

فی الجمله:::

مهیارباشگاه رشته ژیمیناستیک ثبت نام کرد  فردا دومین جلسه که میره

روزاول اومدخونه قیافش یجوری کرد که یه دختربهش گفت چقدرچاقی!!میگه حیف که مربی بود وگرنه حسابش میرسیدمبراش ساک لباس گرفتیم-کارتون مگامن و سه تفنگ دار(کنت مونت کریستو)گرفتیم

جالب اینجاست مربیش آهنگ گذاشت مهیارکلی تعجب کرد

بعدش هرکس تازگیها میبینه میگه باشگاه میرم شب قبلش هم ازخوشحالی خوابش نمیبرد

زندگی شیرین-کیش و مات(هردوسینمادیدیم)-ایت ترانه عاشقانه نیست-دوخواهر-دخترمیلیونر-کرایه کردیم

قبلا هم تام و جری جدید گرفتم براش خیلی خوشش اومد

شکم بند چرم گرفتم

باشگاه آهنگ میزاره آدم نمیتونه خودش کنترل کنه

روزرغائب رفتیم مسجد ابوالفضل خرس کوچولو ما مروارید بالا آورد آخه الان وقتش بود فسقلی!!!

یگانه پوستش تیره شد اما چشماش همچنان سبزمونده

چندروزهم رفتیم خیاطی لباسم گرفتم

*یکی ازایده و برنامه هام تابستون یا پاییز رفتن به آموزشگاه خیاطی هستش*

*مهیارکلاس قرآن هم ثبت کرد البته به زور اما هنوز کلاساش تشکیل نشد*

*ازدوست خوبم پرستو ممنونم همیشه همراهیم میکنه مرسی گلم*

*میبینین توروخدا پستم چقدر خلاصه شده*

*هرچی یادم اومد بدها مینویسم*



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 | 23:52 | نویسنده : بیتا جون

سلام i love you sign

وقتی گزینه جوان میبینم استرسی میشم خداجون کارشناسی آزاد قبول بشم سراسری پیشکشم

 دوشنبه یهو تصمیم گرفتم برم کتابخونه شب هم بود زنگیدم به سحر(معمولا چون شوهرش بیشتراوقات اونجاست من نمیخوام مزاحمش بشم نه زنگ میزنم نه اسمس میدم اما نمیدونم اونشب چرازد به سرم)مامانش شوخ طبع من خیلی دوست داره ونسبت به من مطمئنه  به لهجه خودش صحبت میکنه خیلی کم فارسی حرف میزنه منم بخدا سرم دردمیگیره چون حرفاش با تاخیرمیفهمم سحربخاطرمشکل جزئی که داشت بستری شد عمل سرپایی داشت 2روزبعدش اومد خونه

ای خدا کاش من خیاطی ادامه میدادم مدرک فنی حرفه ای میگرفتم الان میتونستم وام خود اشتغالی بگیرم و درجا هم ماشین بخرم زنگ زدم فنی حرفه ای خواهران سایت نداشت خیلی تعجب کردم بخدا

سه شنبه صبح کلی مامان صدام کرد تا بیداربشم توعالم خواب هم گفت خونه خیاط ازدیشب برق ندارن من خر نفهمیدم مامان رفت خونه خالم سبزی پاک کنه بدون صبحونه رفتم اونجاقضیه فهمیدم وعجب ضدحالی بود تشنم شد اومدم الیوان شیرسرد بارامتین خوردم کیفورشدم

بعدش جونم داشت میرفت  درازکشیدم خوابم بردتا1

خاله زنگ زد گفت شوهرخاله نمیاد میای اینجا؟؟؟؟بله که میام چون راحت بودم گفت پس عدس پلو بیار اینجا

یکی ازچیزایی که خوشم میاداینه مرد خونه نباشه  حتی محرم چون من جلوی مردا یک کلمه هم حرف نمیزنم جنبشو ندارن البته نه همشون

تا من برسم خاله و مامان برای خودشون اختلات میکردند

خاله::بیتا حالا تا نمازنخونه مگه میاد!!!!!

مامان ::نه فکرنکنم چون اینجا مردونه نیست اینجا میاد وضو میگیره

وقتی رفتم خاله دیدوضوندارم برام تعریف کردم

من هم تعجب کردم هم خوشحال شدم مامانم اخلاقمو خوب میدونه

بعدرفتیم خونه خواهرشوهرخاله کوچیکه که نی نی دومیشو دنیاآورد البته اول آمارگرفتیم ببینم شوهرخاله روانی اونجاهست بعد رفتیم وگرنه من که عمرا میرفتم  میدونین اخلاق خالم ازوقتی که عقدکرده کلی تغیرکرد منم حالم بد میشه الکی بااینجورافراد گرم بگیرم فقط ابوالفضل بغل میگیرم خاله فهیمه بهش  هندونه داد اون بیشرف هم فقط آبش میمکیدیکی ازنمونش اینه ما بیخیال نیستیم مثلا میریم مهمونی کلی هوای مهیارداریم که خرابکاری نکنه ما شرمنده نشیم وقتی رفتیم اونجا مهیاررفت تو اتاق خواب پسرش که تقریبا هم سن مهیار هست مامان هم گفت مهیار ...تذکرداد یهو خالم به خواهرشوهرش گفت به پسرت تذکربده توروخدا شما باشین ناراحت نمیشین!!!!!!!!!!!یعنی چی تو به پسرت تذکربده مگه ما چندساعت میخواستیم اونجا بمونیم!!!یعنی اونقدرمهیار زلزلست

خداروشکرمن نیم ساعت نشستم بعد رفتم خونه سحر خیلی خیلی خوش گذشت بعدش نزدیکای 9خونه بودم

چهارشنبه عصرش زن دایی مامان زنگید مامان هم طبق معمول بی زبان گفت بیامن هستم(میخواستیم بریم خیاط خونه)خالم هم اومد ساعت 8شد هنوزنرفتن  کلی دیوانه شدم به خاله اسمس دادم قضیه گفتم اونم 10دقیقه بعدش بلند شد به بهانه اینکه بریم  مایوربخریم  بریم  بیرون اولش زندایی گفت نه تا 9بشینیم بعد راضی شد به مامان هم اصرارکردن اول گفت نه بعد اومد (درصورتیکه من میخواستم اینا برن بعد با مامان برم)زن دایی مامان انگارعروس داره میبره اونطوری راه میره

9رسیدیم خیاطی اونم آرایشگاه بود 10دقیقه بعد رسید تا مقنعه بدوزه تابیایم خونه 11شد (جالب اینجاست مهیارمیگفت فلافل میخوام تا رسیدیم  به اونجا داشت میرفت مهیاربا یه لحنه التماس میگفت عباس آقا!!!!!)باشکم گرسنه این راه طی کردیم هرکدو م به یه نحوی غرمیزدیم

مامان=زندایی داشت عروس میبرد -8شب بود من که گفتم قراره بریم خیاطی-چراازقبل هماهنگ نکرد

مهیار=بیتا تو همش میخوای بری خیاطی-آخرفلافل نخوردم

بیتا=صددفعه بهت گفتم مامان آمادگی نداری مهمون بگو نیاد بفرما دیدی !!!!

سرکوچه2تا نون بربری گرفتیم مامان به زن عموم زنگید کارداشت منم تندتندگوجه خردکردم یه املت توپ با نون داغ خردیم عجیب چسبید

مهیارهم قهرکرد هیچی نخرد خوابید البته عصرونه برنج خرده بود  منم متاسفانه نمازنخوندم

پنج شنبه عصرش رفتم تافتون و باگت بخرم ساندویچ فلافل گرفتم یکی اما3تایی خردیم

شام هم خودمون فلافل خونگی درست کردیم  هم شام خوردیم هم باغ شیشهای دیدیم

جمعه سنجش داشتم نزدیکای12رسیدم خونه خوابیدم تا نزدیکای2

خواب قبل ناهارخیلی میچسبه یخورده درس خوندم آخه جمعه ها خیلی دلگیره براممهیارخیلی کلافمون کرد دیگه مامان رفت توحموم باسیخ کوبیده کتکش زد الان هم علامتش هست بعضی وقتهاخیلی اذیتمون میکنه هرچقدرتذکرمیدیم گوش نمیده   موتورجاروبرقیمون سوخت مامان خیلی اعصابش خورد بود

شبش یسرخاله تهنااومد

 

شنبه مامان گوجه خورشت درست کرد به به اه حالم ازاین مرغای هورمونی بد میشه

یکشنبه بعدازظهرهمه خواب بودند مهیاراومد پیش من گفت

شوهرقوانین این خونه میدونه:::

من نه چی هست

آجی من کتک نزنه-باهم دعوا نگیرین-باپسرتون دعوانکنین-کولرروشن کنین پنکه روشن نکنینمن پهلوم گرفت جیغ کشیدم

مهیارمیگه بیتا داری بچه دار میشیا بعدمیگه میخوای یه چیزی بگم  اجازه بدی  کامپیوترنگاه کنم

گفتم چی؟؟؟گفت خوشگله من

این روزابیشتراوقات 1لیوان شیرسرد میخورم کاله از میهن بیشتردوست دارم  دوغ کاله هم خوشمزست

شام مامان ماکارونی درست کرد خیلی خوشمزه و پرروغن بود

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 | 1:16 | نویسنده : بیتا جون

ازالان بگم 1هفته بروزنشدم طولانی شد

دوشنبه زود بیدارشدم اما کسل بودم نمیدونم چرا بازم صبح بهتردرس خوندمشکلکهای فانتزی صبح مامان رفت به مادربزرگم سربزنه و کادوشو بده ماست آورد گفت ترش و خوشمزست اول مهیاریه قاشق خورد به اندازه سرسوزن تو دهنش نذاشت همروریخت دور گفت بوی پشم گوسفند میده منم که اصلا نخوردم ناهار مامان مرغ سرخید خیلی خوشم اومد عصرش هم خیلی کم درس خوندم  مامان بهم گفت میدونی بیتا سرناهار مهیارگفت پشم گوسفند هم خیلی تعجب کردم هم خندم گرفت چون عموت اینا که رفتن بانه این ماست آوردن ازشیرگوسفند منم تعجب کردم ازدست این مهیار بخدا حسهایس بویایی و چشاییش عالیه بعد خالم اومد با بستنی حصیری  موهای مامان کوتاه کرد اینقدر من و خاله بهش اصرار کردیم تا رنگ گذاشت برخلاف انتظارمون که فکرمیکردیم رنگ نمگیره رنگ گرفت خیلی خوشرنگ بود و بهش میومد ALBURAشماره8

کلی کارتو آشپزخونه بود یه کوه ظرف جمع شد کف سرم که خیلی کم رنگ اضافه اومده بود گذاشتم Hippieکاهو خرد کردم و خودم فقط سالاد خوردم با چندتا دونه جیگر بعدش آشپزخونه سروسامون دادم دیگه لالا

سه شنبه صبح خونه بودم اما عصرش یه خبرنه چندان هولناک مطلع شدیم دیگه چی بگم!!!آلزایمری هم شدم آخه چیکارکنم ننه درس-شوهرداری همه چی به آدم فشارمیاددیگه

چهارشنبه هم با خاله خانوم رفتیم خونه عزیزم پیشوازروزمادر من چنتا عکس انداختم تو  حیاط خوشمل شد ابوالفضل هم بود یگانه خانوم بزرگ شد هم شیرخشک میخوره هم شیرمادر  چشماش هم داره روزبه روزروشن میشه فعلا سورمه ای و مایل به آبی هستش

عصررفتیم خونه آبجی ننه(نامادری عزیز)اوف اینقدرتیکه میندازه آدم تحمل نداره چرت پرت میگه

اینقدرهم ناتوانه ازدستش بعنوان عصا استفاده میکنه جوون بود خیلی قدش بلند بود

یه آقای سید چندتا شکلات بهمون داد یه حالی شدم احساس کردم برام خوش یوم 2تاشو دادم به پسرخاله مامان بنده خدا 7سال ازدواج کرد نی نی نداره

قسمت هیجانیش اینه رفتیم پیش خاله مامان و عروسش مزرعه بودند 20دقیقه راه بود راه که میگم جاده نه!!!!ازرو مرز رفتیم (مرزمزرعه)

منم ترسو با پاشنه بلند رومرزکه ازبس گلش خشک شده بود ترک خورده بود من فقط جیغ میزم (مرز یجوریه که فقط دوتا پات جفت کنی همون قدرعرضشه)سرآخرعزیزم دمپاییشو داد به من خودش پاپرهنه رفت البته آخرش که داشتیم میرسیدیم تازه چادرهم گذاشته بودما

خونه خاله مامان درخت توت-آلوچه_سیب_انبه-دارن آدم خوشش میاد تو حیاطشون عین مدرسه میزو نیمکت درست کردند یجورایی شبیه آلاچیقپسرخاله مامان تند رفت بستنی خرید ازمغازه  دستش دردنکنه خیلی خوشمزه بود گوشیم هم باطری نداشت خاموش شد وگرنه کلی عکس می انداختم

دیگه اومدیم خونه یخورده استراحت کردیم یگانه نازنازی کردیم خندیدیم چای نوشیدیم بعدش زود وضو گرفتم به مامانم هم گفتم زود باش بخونیم تا شوهرخاله نیومد دنبالمون مامان هی میگفت نه نمازمون نصفه میشه (همیشه میدونم خدا اینجورمواقع کمک میکنه که نمازمون عجولانه خونده نشه)

شام خاله ماکارونی درست کرد البته به سفارش خودمون  خیلی خوشمزه بود با نوشابهبعدشام رفتیم خونه زنداییم(داشت شیشه کمدپاک میکرد شیشه شکست مچ دستشو برید 10تابخیه خورد خیلی خونریزی داشت)سرراه خاله تندرفت کمپوت آلبالووآناناس گرفت یادش رفت برای غزل خوردنی بگیره چون روزه زن نزدیک بود اسمش فاطمه هست مامان بهش پول داد گفت مرسی عمه یهو اومد جلو بوسش داد همه خندیدند (خداییش خیلی خوب تربیت شد)(به این نتیجه رسیدم دخمل خیلی خیلی خوبه)دیگه اومدیم هرسه تا بیهوش شدیم

پنج شنبه صبح به خیاطم زنگیدم خونه بود رفتم دوش گرفتم مامان گفت نرو هلاک میشی هواآتیشه فلان 11رفتم 1اومدم سرراه خرید کردم  لباسم خیلی نازشدخیلیپارچه بادمجونی هم مدل آخوندی سفارش دادم مانتوم هم آماده بودگرفتمعصرش رفتیم کفش گرفتم رنگ روشن و تابستونی اونجا زن وشوهری بودند شوهرش دعواش میکردنخرکجا میخوای بپوشی سفیدنگیر خانومش اصلا محل نمیزاشت یه لحظه دیدم براش اخم کرد (خاک برسرم اما میدونم انگارتازه ازدواج کرده بودن جوون بودن)(خداییش شوهرش راست میگفت آخه اون کفش به دردکوچه خیابون نمیخورد کمرآدم میشکست یخورده تو چشم هم بود)رفتیم سوپرمارکت دوقلوهای دختراونجا بودند یکیش موهاش کوتاه بود یکیش بلند  طاقت نیاوردم ازباباش پرسیدم گفت 3قلوهستند(درسا-دریا-امیررضا)همین لحظه درسا گفت امیررضاهمش داد میزنه گفتم موهاتوهم میکشه گفت آره گفتم پس بخاطرهمین موهات کوتاه کردی گفت آره بابام کوتاه کرد 

باباش براشون کیم خرید دریا خیلی خوشگل بود خیلیبغل اما من تموم این مدت تواین فکربودم اخلاق باباش چرااینطوریه!!!!یعنی تو خرج و مخارج مونده اینقدرافسردست (ماهروقت میریم مغازه کارماروآخرانجام میده میگه پامون سبک مشتری میاد)باباش گفت2بسته سیگاربده یخورده که دقت کردم دیدم لبش سیاه وقتی رفت درجا به فروشنده گفتم معتاده نه ؟؟؟؟اونم به مامانم گفت اوف دخترت چقدرباهوش شیطانبعد خدای من کاش چیزی نمیگفت اززندگیشون کاشنگران

*این خانواده چندسال بچه نداشتندبعدازدرمان بچه دارشدند اما...درساسرطان داشت کلی شیمی درمانی کرد مجبورشدند موهاش کوتاه کنندیدونه کلیه داره اماالان خوب شد مادرش هم سرطان سینه داشت عمل کرد بنده خدا کارمند بود وضعشون خیلی بدشده بود تایه حدی که بچش بیمارستان بستری بود خودشون جا نداشتند جلوی بیمارستان رومقوا میخوابیدند  بابش میدون تره بار کارمیکنه اونجا همه معتادند*

وقتی اینارو شنیدم چشمام پره اشک شد اما نذاشتم سرازیربشه واونا متوجه بشن خدایا منو ببخش چرابهش گفتم راجب موهاش!!!!!!!

9رسیدیم خونه تندتندکارامون کردیم نمازخوندیم منتظرخاله اینا بودیم برای یسری کارها میخواستندبیان دریخچال بازکردم احساس کردم یه چیزی فرورفت تو دستم نگاه کردم دیدم النگوم ازوسط دوتا شده الان2تاالنگو دستمه  (اگه متاهل بودم لابد همسری برام روززن میخرید)11اومدند من که ازخستگی داشتم میمردم رفتم یه چرت خوابیدم 1رفتند دوباره خوابیدم

جمعه هم از10درس خوندن  میخواستم شروع کنم که خاله اومداز11درس خوندم تا 1بکوب خوندم تا 6 دیگه طبق معمول همون ساعت عصرونه- شام فقط یک لیوان دوغ خوردموای من و مهیارعاشق سیب سبزهستیمقبل ازخواب هم مانتووشلوارمواتوکشیدم

شنبه - کله شب تو گوشم ویزویزمیکرد کلا روزه بدی نبود یخورده مهیج بود برام الان میگم چرا

برنامه گزینه جوان گوش دادم مفیده خداییش اما کاش پاییزبرازن نه الان که وقت نداریم بی حوصله بودم اماخوندم تا 7 رفتم پیش مامان گفتم گشنمه داشت الویه درست میکرد یخورده مرغ خوردیم تا چاییم سردبشه

اماقبلش رفتم مغازه شیربگیرم دیگه دوست دارم شیرسربخورم هرشب حتی 1استکان (تابحال تصورکردین الویه با سس قرمزخرده بشه؟؟؟؟بنظرم بدمزست)وقتی اومدم مامان گفت یکی بهش میس انداخت ببین کیه من دیدم شماره خیلی برام آشنا بود همش تکرارمیکردم وای7724کیه خدا!!رفتم دفترچمو بازکردم نوشته نشده بود تو این مدت مامانم نزدیک ایوون داشت به همون شماره زنگ میزد منم دیگه بی خیالی طی کردم یهو یه ضربه ای باخنده محکم خورد توسرم  همزمان گوشیم هم داشت میزنگید مامان بود تازه2000ریم جا افتاد واییی مامان فهمید ایرانسل دارم 10دقیقه همینطوری میخندیدم خیلی خوب شد فهمید چون پاییزگوشیم که 3سال مخفی مونده درمیارم ای ول

حالا مونده فیش که قضیش حل بشه بعدازمدتها هوس فیلم دیدن کردیم(بی وفا)دیدیم

 

 

*قراره عروس خاله مامان اولین باربیاد خونمون بنظرم بلوز یا آلبوم بله برون بگیرم خوبه؟یا چیزای فانتزی؟یاوسایل خونه؟*

 *پشه دیگه به lcdهم رحم نمیکنه نشسته روصفحش*

*مهیار برام یادداشت کرد تویه ورقه کوچولو(پوکوهانتس)برام بخر*



تاريخ : یکشنبه نهم خرداد 1389 | 23:46 | نویسنده : بیتا جون

جمعه:چون شب قبلش دیرخوابیدم صحبش بزور ازساعت 9شروع کردم به خوندن تقریبا یکی دو دور ازکتابارو زدم تا کنکوربازم وقت هست برای مرور تا ببینم خدا چی میخاد

ناهارهم فسنجون داشتیم مامان زیتون پرورده ازفریزردرآورد گذاشت رو اجاق تا تونستیم یخورده بخوریم منم گلو درد رو شاخش بوددیگه!!!!!عصرچای گذاشت مامان اومدم تو حال یخورده دراز کشیدم یه چرت پینکی زدم  تو همون عالم مهیاریهو اومد سیلی زد بعد پشتمو خاروند منم با صدای خفه ای گفت وای مااااماانالبته تواین مدت درس خوندم تا نزدیکای 10شبشام هم فقط یک بشقاب سالاد خوردم مامان هم بیکاری میاد سراغش تلفن میاد دستش AIM and AOL Instant Messenger Smileys and their keyboard shortcuts

گراهام بل روحت شاد 

راستی دختردایی دوست مامان سید هستش  شفا میده اماسلطان آبادزندگی میکنه

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

شنبه صبح دوباره رفتم سرخونه اول و 9:30 بیدارشدم اما جبران کردم ناهارهم پلوماهی داشتیم جاتون خالیرعدو برق اومد هواتاریک شد بارونش کم بود زود بند اومد

به اصرار مهیارقلکشو پاره کردم 1500ریال موند به 90هزارتومن

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

یکشنبه:آخ جون 8بیدارشدم هی روز خوبی بود ازخودم راضی بودم

چندروزه دوباره برنامه آقای گلریزمیبینم ابتدایی بودم میومد آموزش میداد خیلی هم اقتصادی آموزش میده اگه دقت کرده باشین مثلا میگه با 1800تومن میتونین پاستای خوشمزه بپزین خیلی چیزای دیگه وای پیراشکی مرغ و گردو درست کرد بدجورهوس کردیم تا حدی که مامان گفت شام درست کن گفتم بزاربعد کنکور بیشترمیچسبه ناهارهم کباب داشتیم البته رژیمی مهیارحال آدمو بهم میزنه وقتی گوشت کشیدم رو برنجش ازسوراخی که برای سیخ رو گوشت موند دید گفت وای خونمامان همش گوشت میشوره خون نبود آب گوشت بود شام هم کوکوسیب زمینی داشتیم

غروب رفتم سرکوچه خرید

چندروزپیش مامان دو تا زیرپوش قرمزو سبزخوش رنگ برای مهیار گرفت سبزخیلی بهش میاد آدم دلش میخاد گازش بگیره شبیه بزرگا میشه اما کوچیکه

به من میگه تو زودترازمن پیرمیشی

مهیاراومداتاقم دید دارم نمازمیخونم روصندلییم نشست میگه آخی رو این صندلی میشینم چه احساس خوبی بهم دست میده انگارپادشاه هستم میخواست منو بخندونها

نو عروس عزیزم وبلاگت اذیت میکنه نمیتونم برات کامنت بزارم اصلا بازنمیشه نمیدونم چرا

 چندتا وبلاگ اضافه حذف کردم زود به زود گردگیری میکنم

روزمادرو روززن به دوستای گلم پیشاپیش تبریک میگم

این روزا دلم خونه داری و مدیریت میخواد ............خیلی چیزای دیگه

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفتم خرداد 1389 | 1:7 | نویسنده : بیتا جون

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

جمعه شام اینقدرمامان اصرارکرد بیابرنج بخور که من وسوسه شدم دیگه!!!!کلی هم عنبه خوردم بعد معدم دردگرفت چون برنج سردبود به مامان هم گفتم ازاین به بعد برای مهمون به اندازه برنج بزن وگرنه من یک قاشق نمیخورم

2تاقرص خوردم پسرعموم ساعت10.30زنگ زد میخوادشام بیاد مامان هم ...

منکه به علت حجاب تواتاق فرورفتم فقط یه لحظه اومدم سلام گفتم دیگه ندیدمش میدونین کساییکه میدونم اهل غیبت و مسخره بازی هستند من پیششون نمیشینم یااگه بشینم هم لال مونی میگیرم

یامیرم تو آشپزخونه ظرفارو میشورم

وقتی سرمو شب میزارم تو بالش فقط چراغ خوابم روشنه فکرمیکنم تو قبرهمین چراغ هم نیست همه جا تاریک  مار-عقرب وای وای درنتیجه خیلی سعی میکنم اخلاقم خوب باشه رو حجاب که خداروشکرمشکل ندارم باید یقه حجاب سفید و مشکی بخرم که گردنم راحت پوشیده بشه اعصابم راحت باشه

دلم نمیخواد بیرون برم آخ اگه من گشت ارشاد بودم پدرهمشونو درمیاوردم حالم ازاین دخترپسرا بد میشه پسراکه هیچی شلوارشون داره میفته ازتنش  موهاشون هم عین خروس لاری هست دخترا که بدتر اون چه طرز آرایش کردن و لباس پوشیدنه آخ کاش حوزه قبول میشدم طاقت ندارم دانشگاه این ...تحمل کنم میدونین برام مهم نیست اطرافیانم فکرکنن من امل  هستم  ولی همشون میگن من خشک نیستم یعنی درکنارمن اذیت نمیشن

 دیگه خوابم برد مامان اومد برق اتاقمو خاموش کرد شنبه هم خوندم تقریبا خیلی جلوافتادم وای 1ماه دیگه کنکور!!!!!!!!!!!!یکشنبه مامان زنگید که دایی و زندایی دعوت کنه برای دوشنبه که نشد بیان

دوشنبه و سه شنبه که بکوب خوندم نتیجش شد روزانه طبق برنامه پیش میرم و عقب نمیوفتم

مامان رفت خونه دوستش که دخترش دوست ابتداییم بود من تی شرت خودم که خریده بودم اما میدونم فسفری دوست داشت براش گذاشتم مامان میگه خیلی خوشحال شد منم خیلی خوشحال شدم که دل یتیم شادکردم

وایی دوشنبه تا نزدیک 10شب رو ایوون بودم چه کیفی داد

 

چهارشنبه صبحش رفتیم بازارکوچصفهان خسته شدیم ابوالفضل خرس کوچولو تو بغلم بود خسته شدم بعدش رفتیم بستنی حصیری خوردیم من و مامان شکممون درد میکردمانتو حراج دیدیم 3000تومن یعنی اگه شما ببینین 1%هم فکرشو نمیکنین دیگه 2اومدیم خونه  ناهارقرمه سبزی داشتیم من رفتم به درسام برسم مهیارهم چنان اذیت میکرد خیلی خودم کنترل میکنم نزنمش فقط کشیده زدم بعد خالم اومد خونمون بعدش رفتیم خیاطی مانتومو پرو کردم

اه اونجا خانومی آشنا بود باهامون دیونم کرد هی گفت چقدرشبیه عمتی!!!البته راست میگها اما من خوشم نمیادشام هم سیب زمینی سرخ کرده با روکش تخم مرغ خوردیم

پنج شنبه صبحش رفتیم شهرداری دنبال کرپ صورتی میگشتم پیدانکردم کل پاساژخزرگشتم کرپ بادمجونی عشقم گرفتم(احتمالا مدل آخوندی میدوزم)  احتمالا نخی صورتی میگیرم

پاشنه بلند پوشیدم پام گرفت چندتا کفش خوشم اومد اما سایزاش تموم شده بود

عصررفتیم عیادت زندایی مامان سرش افتضاح دردمیکرد دکترش بهش گفت باید بری بیمارستان شفا بستری بشی ازنظرروحی خیلی داغونه جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

موقع اومدن رفتیم فلسطین دورزدیم سرکوچمون یه خانوم دیدم تو دستش کلی ظروف پلاسکو بود همش سفید       دوست داشتم ازش بپرسم جهیزیست!!!!که پرسیدم گفت آره

ببخشید خیلی پراکنده نوشتم

تلفظ مهیار=هدفون=هکفون

اندکی=انکی

سسکرت=سکرس

 

شیما منم وسوسه شدم یه چیزایی بنویسم راجب همون چیزا که عاشق این مسائل بودم ازبچگیم

 

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 | 20:26 | نویسنده : بیتا جون

دوشنبه صبح به لطف مهیارخان 8.30بیدارشدم0016.gif خودش که 7صبح بیدارشد ازمامان می پرسه فیتیله داره میده!!!!بعدش اومد کله سحر بازی کرد !!!دیگه سه تایی صبحونه خوردیم چسبید هورا

از9درس خوندم تا موقع ناهار12 بعدازخوردن   عمه بزرگ ازخونه بابابزرگ زنگ زد هی اصرار بیاین   ازاین حرفا   مامان و مهیاررفتند من نرفتم حوصله هیچ کدومش نداشتم 0002.gif

مامان4زنگ زد می خواست بیاد خونه گفتم بمون من بیام بریم فلان مغازه  رفتیم سه تایی اما بسته بود هوا هم افتضاح بود به خودم قول دادم از6زودترجایی نرم 0006.gif

اومدم درس خوندم نزدیکای 7رفتم تاپ صورتی جیغ گرفتم+لیف خارجی همون رنگ 8خونه اومدم چایی خوردم شام فقط سالاد کاهو حلالم کن هم دیدیم 0005.gif

پ.ن:1:مهیارخیلی اذیت میکنه خیلی

پ.ن:2:تاپ به مهیارپوشوندیم اندازش بود

سه شنبه زیادیادم نمیاد چی شد

صبحش رفتم سوالات آزاد88بگیرم 0021.gif

عصرش رفتیم عیادت شوهرخاله مامان

توراه مامان حرفی زد من که میخواستم منفجربشم یه پسرهمینطوری منو نگاه میکردبنده خدا فکرکردحالم خرابهقهقههقهقههشبش یسری ازکارهارو انجام دادیم

پ.ن:1:زن دایی مامان دیدم دعوتمون کرد برای نامزدی پسرش من که داشتم شاخ درمیاوردم

پ.ن:2:خبرخوش شنیدم که به نفع خودم هم هست

 

چهارشنبه ازصبح کارداشتیم چون شام مهمون داشتیم کارمون ساعت 7تموم شد شام مرغ+واویشکاداشتیم مخلفاف هم زیتون پرورده و سالاد کلم و کاهو+دوغ

شیرینی آردوگردو هم درست کردم که همه تعریف کردند و خیلی خوششون اومد

پ.ن:1:زن عموم برام بلوزصورتی مایل به سرخ آبی آوردخوشم اومد

پنج شنبه صبح 8مامان بیدارم کردگفت باهام کمک میکنی ظرفارو بشوریم یه کوه ظرف جمع شده بود 12نفربودیم

۱ساعت کارمون طول کشید بعدش صبحونه خوردیم رفتیم خونه عموم 0015.gif

پ.ن:1:لاک بنفش کبود هم گذاشتم رو کادو +کتاب داستان سیندرلا

خیلی خسته بودیم عصرش 1ساعت خوابیدم

بعدش لباس انتخاب کردم که چی بپوشم سرافون  پوشیدم روسری اتو کردم خداخدا میکردم بعدنمازبریم

(داماد دانشجوسال دوم تربیت بدنی عروس تازه دیپلم گرفت آخه این چه وضعی هست!!!!!!!)

شام هم دادندخیلی خوشمزه بود

پ.ن:2:برای مامان یه لیوان گنده گرفتم منومهیارتوش دوغ خوردیم عصرش هم تا نصف چایی ریختم برای ماه رمضون خوبهابرای خالم هم گرفتم

پ.ن:3:خجالت میکشم چادربردارم   یه تیکه رفتم با چادرفیلم گرفتم البته پارکینگ بود زیاد جمعیت نبود 2خابیدیم

امروزصبح 10بیدارشدم وایی تخم مرغ نیمرواما عسلی

ناهارهم غذای مورده علاقمم

امروزدرس خوندم اوف رسیدم به عربی مطمئنم عربی برام پیش نیازمیزارند خداا

پ.ن:1:مهیارتو حموم بود ازش فیلم گرفتم حواسش نبود

پ.ن:2:عکس گوشیمو سیاه سفیدکردم مهیرمیگه چطوری به نسل قبل درست کردی

پ.ن:3:بیدارشدم

مهیار=قاتل یعنی چی!!!!

بیتا =براش توضیح دادم

مهیار=مثل یلیا(یلدا)که باباش کشت تو فیلم بهزاد(دل نوازان)



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 | 23:33 | نویسنده : بیتا جون
سلام دوستان

اگه خواستین نظربدین لطفا تو پست قبل نظربذارین

احساس کردم قالب زیاد خوب نیست عوض کردم

نترسین رمزاحتیاج نیست

باورکنین پارسال ماه رمضون باخاله اینارفتیم دریا غروب بود مامان اونجاافطارکرد بعد من و خالم رفتیم رو همچین پلی  مثل قالبم 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 | 0:8 | نویسنده : بیتا جون

سام علیک تعجب می کنم دوست های قدیمی دیگه یادی نمی کنن

جمعه روزآفتابی بود درنتیجه اصلا دلگیرنبود درس خوندم تا بتونم فیلم سینمایی(بی سلاح)ببینم کل فیلم بد نبود اما آخرش بی معنی بود .

پی نوشت جمعه=همینطوری کل فیلم چیزهایی که خریده بودم من و مامان خوردیم همیشه هم به فکر دانشجوها بودم که اگه خوابگاهی باشن  یا خونه ای رهن کرده باشن بهشون همینطوری خوش می گذره ای خدا افسوس مامان میگفت توچی میگی آخه !!!!!!!! برای بعضی ها خیلی سخته 

 

شنبه=جشن الفبا مهیاربود کلی شکمش سیرشده بود ناهاردیرخورد ماهم سالاد خوردیم برای جلوگیری اشتها

شام هم عمه بزرگ و دخترش+عمه کوچیک دعوت بودن خونمون من که عین راحتی بودم طلام انداختم اما این خوشحالی طولانی نبود چون پسرعموم بدون دعوت داشت میومد و من ناچاربه کشف حجاب شدم خیلی سردبرخورد کردم با بزرگ تاحتی که کوچیک گفت چرا اونطوری میکنی البته آروم گفت منم گفتم  چیزی نگفتم بهش که!!!!!شام هم فسنجون وواویشکا +دوغ+زیتون پرورده داشتیم  آخ عاشق فسنجون مامی جونم دیگه!!!!لنگه ندارهتواون شلوغ پلوغی هم کلانتردیدم بزرگ دوباربهم گفت سوغاتی مشهد ببینم منم پشت گوش انداختم که بعدازکلانتر خودش رفت در اتاق بازکرد برق روشن کرد دخترش هم رفت به کوچیک گفتم گاوداره میره داخل طویله مااااااااامیگه  نمیدونم داشتند چیکارمی کردند  دخترش اومد بیرون ازش پرسیدم مامانت داره تو کشوهارو می گرده!!!گفت نه بعدازچنددقیقه مامانش اومدبیرون

 

کلانترتموم شد گفت بیار الکی گفتم الان میارم  بعدش یکی یکی آوردم دق کرد هی گفت چرایکی یکی میاری آخه!!!!یکی آخری نیاوردم بعداز 20دقیقه آوردم

پی نوشت1=مامان آروم گفت بستنی بیارگفتم نهههههههه

بعد تورختخواب رفتیم چون خودم هوس کردم آوردم بزرگ گفت 1قاشق میخورم بخدا 20برابر1قاشق خورد

پی نوشت2=ظهررفتم خریدکردم مامان گفت برو موزبگیر گفتم کوفت منو بخورن من نمیرم خودش رفت گرفت

 

یکشنبه صبح هم دخترعمم اومدتو اتاقم خودکاررومیزیم که دقیق رنگ ماشین حسابمه برداره گفتم بزار سرجاش ببینم البته اجازه پرسید

دیگه رفتند الحمدالله من 1ساعت درس خوندم رفتم خونه مامان بزرگم که عمه بزرگ گفته بود برام بلوزآورده پرو کنم خوشم اومد  بعد باعمه کوچیک برگشتم که برم دنبال مهیار آخرین روزمدرسش بود  سرراه برای خواهرزادش(سلیقه من بود راه راه سفیدمشکی افقی) و شوشوش که فرق می کرد جفتش 15000تومن شد بدبخت شدیم مهیاردیگه تعطیل شد نمونش همین یکشنبه اینقدربامن جنگید و بکش بکش کرد مجبورشدم چندتا بزنمش البته نه زیاد محکم چون اعصبانی نبودم چندتا نیشگونم گرفتم  اونم همینطور!!!chatterboxرفت زیرمبل نمیدونم چی شد دستشوییشو نتونست کنترل کنه گریه کردالبته کم مامان هم تنبیه کرد تلویزیون خاموش کرد به من هم گفت من دکترنمیام خودت بروقهقهه رفتم برای سیاهی دندونم هزینه هم نداشت

پی نوشت یکشنبه= برای مهیار لیزر گرفتم به آقاهه گفتم امتحان کن ازاین طرف خیابون تااونطرف زد میگه دیدی!!!!!!!!!گفتم نههههه

بنظرم مفت 1000تومن خیلی هم خوبه یه مرد عنکبوتی هم داشت اومدم خونه مهیارداشت فوتبال می کرد به پرده نورزدم الکی مسخره بازی درآورد این چیه ازکجا اومده!!!!قهقهه

 

پی نوشت کلی=1.ماهی عید هنوز درقید حیات داره با سختی روزگار دست و پنجه نرم میکنه

2. فعلا برای روزمادر قاشق بستنی خوری گرفتم اما سکرت

3.این روزا شکرخدا خیلی فعال شدم خداروشکرمامان راضیه ازدرس خوندنم

4. مامان مدتی گیرداده فکرمیکنه من چت میکنم

5.چهارشنبه تولددخمل عموی فوضول باید یه چیزفانتزی بخریم

6.مهیاربه ذلیل مرده میگه رذیل مرده

7.مادرسحر سرطان گرفت بیچاره 40سال هم نداره

8.این دوروزمدام فسنجون و زیتون پرورده و زرشک خوردیم گلومون بادکرد

 

هم منتظرشماهاهستم هم منتظر آش خانم فاطمه زهرا

Emoticonشهلا جون توت فرنگی به عشق شما گذاشتم عزیزم کم پیدایی

 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 | 0:19 | نویسنده : بیتا جون

سلام دوست های گلم ممنون ازشما که بیشترازهمیشه به یادم بودین

سه شنبه که روز تولدم بود صبح رفتم کمی خرید کنم برای کیک قراربود ( کیک تولد ایده های زیبا  و کیک سرد سحربانو )درست کنم خلاصه تا ساعت2کارم تموم شد ازکیک تولد خیلی خوشم اومد اما یخرده وقت گیربودالویه هم تزیین کردم گذاشتم یخچال شاید یکی بیاد

زن عموم غروب اومد دخمل عموم که اندازه مهیار خیلی باهم آتیش سوزوندند بعد گفت مامان فرداشب الویه درست کن منو مامان خندیدم بعدرفتم سفره کوچیک مهیارپهن کردیم و یکی دولقمه زدیم زن عموم برام  بلوزآورد فیروزه ای آستین سرخود  یعنی چون آشناداشت 6-5بلوزآورد تا من یکی انتخاب کنممن ازقبل تصمیم گرفته بودم که برای زن عموم اینا که تعدادشون کمتر کیک تولد بیارم واقعا دستت دردنکنه شاپرک جون محشربود واقعا درضمن من دوتا بستنی زعفرانی با ژله آلبالو قاطی کردم گذاشتم فریزرمزش مثل نوشمک شده بود یخی هم بود

درکنارکیک یک تیک ژله بستنی یا همون نوشمک هم میزاشتم chef.gif

دیگه زن عموم اینا 10رفتند خالم اینا اومدند وای من که ازخستگی داششتم هلاک میشدم نمازهم نخونده بودم

تو اون  مدت هرازگاهی به کیک سرد سرمیزدم و میدیدم که بسته خیالم راحت بود nahrung038.gif

وقتی تو سینی برگزدوندمش واییییییییییییی چی شد آبکی آبکی بود گریم گرفته بود نمیدونستم چیکارکنم (من دوتا شیرینی ازوبلاگ سحربانو درست کردم عالی بود نمیدونم کجااشتباه کردم اینطوری شد)یک تیک ریختم خالم خورد میگفت خوشمزست خوشمزه بوداما سفت نبود واصلا شبیه کیک هم نبود Eyecrazy.gifحالا قراره باهم رفتیم بیرون همون شیرینی آردوگردو سحربانو درست کنم براشون تا جبران بشه 021_nurse.gif

وقتی رفتند بیهوش شدم

پی نوشت سه شنبه=خاله بزرگم و پسرعمم زنگ زدند تبریک گفتند  

خاله کوچیک همون فرزانه تا زنگید مامان آنچنان گریه ای کرد که آبروم رفت خدااااااSHOCKED.gif

فهمیه و خاله بزرگ وجه نقددادندفرزانه هم بلوززررد که هنوزندیدم دست فهیمست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهارشنبه=صبحش بازم خسته بودم درس خوندم دیگه این روزا رو ایوون درس میخونم عصرش زندایی زنگ زد تبریک گفت

صبحونه چایی با سوهان و بیسکویت خوردم

ناهار نون و الویه خوردم  عصرانه کیک کوچولو با چایی خوردم

شام هم فقط سالاد

نصف شب میوه خوردم

پی نوشت چهارشنبه=پسرعمم عجله ای اومد شمال زنگ زد به من میگه تاساعت2هرچی شیرینی و کیک داری برام بیار

من=======Wow1.gifVoskl1.gif

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنج شنبه=صبحش زنداییم زنگ زد که وسایل آرایش میخوای برات بخرم منم فکرکردم گفتم آخه زیاد نمیتونم استفاده کنم!!!!!!!!!!!!!گفت پس بلوزبخرم رنگ یاسی دوست داری یا نوک مدادی منم گفتم هرچی گرفتی!!

ناهارباگریه خوردم بخاطر موضوعی ......

عصرش هم سرم دردگرفت بخاطرهمون گریه

چرتم گرفت بارون و رعدو برق هم بود هواتاریک شده بود زنداییم زنگ زد که می خواد بیاد    بلوزبادمجونی گرفت خیلی خوشم اومد خیلی

من بستنی کاکائویی ووانیلی +ژله بستنی برای هرکس جدا گذاشتم اما داییم همه ژله ها خورد بستنی با ساقه طلایی بسی چسبید

بعد کیک سرد زنداییم خورد گفت بده من با خودم ببرم منم ازخدا خواسته دادم

بعد من سالاد کاهو درستیدم شام هم کوکو سیب زمینی داشتیم رفتم تخم مرغ گرفتم+حله حوله یا هله هوله خریدم برای روزجمعهالبته به پیشنهاد مامانم

بعدشام هم مسواک و دوش

الان هم شب زنده داری دیگه

پی نوشت پنج شنبه=چون شما عکساتون نمیزارین منم نمیزارم سوسو وگرنه عکس زیاددارم

پول نت هم ازبهمن تا اردیبهشت اومد 10200که راضی بودم باورکنین میترسیدم بگه 40000تومن

حشره کشتم الان احساس گناه میکنم چون بالگد فرستادمش به دیارباقی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پی نوشت گذشته ===یروزمهیارازمدرسه که اومددید دخترهمسایه روزبرو با شلوارک اومد بیرون البته دانشجوهستند اومد به ما گفت  وای فلانی بااون وضع اومد دم در

خیلی خندمون گرفت !!!



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 | 0:11 | نویسنده : بیتا جون
 

00003653.gif

 

nopity.gif  همیشه شب تولدم استرس و دلهره خواصی دارم

نمیدونم ۱۹سالگیم خدا چه سرنوشتی برام رقم زد

سال ۸۸زیاد برام خوب نبود اما بهرحال دیگه گذشت

زیادخودتونو ناراحت نکنین که نمیتونین منو ببینین کادو بدین شارژایرانسل ۱۰۰۰هم قبول برای اینکه عذاب وجدان نگیرین

 

اولین دوستی که به یادم بود      زهرا-ف    ممنونم ازت گلم

 

 

اولین هدیه ازمهیارو مامانم بود البته وجه نقد

 

دوستدارشما:

mlas.irmlas.irmlas.irmlas.ir



تاريخ : دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 | 1:39 | نویسنده : بیتا جون

kitty4MSN表情图片2سلام اول بگم که خواب و بیدار تموم شد خیالتون راحت بشه kitty4MSN表情图片3

پنج شنبه صبح شل وول درس خوندم شبش مامان ماکارونی پیچی درست کرد خوشمون اومد (آخه ماهمیشه کرمی میخریم)سالاد هم بود  قراربود پسرخالم ازاردو که برگرده بیاد خونمون خاله خونه نبود طبق معمول KITTY msn emotions picture66شب هم دیروقت خوابیدم فکرکنمkitty6MSN表情图片4

جمعه صبح زود بیدارشدم رفتم سنجش کارت سنجش هم نگرفتم چون اون دفعه گرفتم ازمن نگرفتن(تضاد وواج آرایی)KITTY msn emotions picture161وای  چه جالب چون خونده بودم تونستم بعضی سوال ها خوب تست بزنم پاسخ نامه سیاه بخت کردم رفت پی کارش KITTY msn emotions picture64بعدش رفتیم داهات 11:30اونجارسیدیم آخ عجب هوایی دوست داشتم برم تو باغ بشینم باصدای بلند درس بخونم. ناهارخوردیم من چرت زدم با صدای مهمونا بیدارشدم مادرو زن داداش زینب اومدند منم تبریک گفتم بهشون  الحق والنصاف چه خانوم خوب و عاقلیه بیچاره بااون وضعش هم جهیزیه خوب داد هم سیسمونی بنده خدا KITTY msn emotions picture99

بخدا همیشه به مامان و بقیه میگم من جای زینب بودم تابحال کلی جنگیده بودم با عزیزم(اخلاق عزیزم یجوری آخه آدم خل میکنه)KITTY msn emotions picture68بعد میخواستیم بیایم که خالم گفت ما میایم اونجادرنتیجه شام موندیم که ای کاش نمیموندیم خاله فرزانه و ابوالفضل جیگرهم اومدند که ای کاش نمیومدند

مردا حیاط والیبال بازی کردند مهیار تودست و پاشون بود مامان بنده خدا اینجورمواقع صداش می گیره اینقدر حرص میخوره البته دستش هم روانه حقم داره توپ بخوره به دماغ و چشم مهیار خیلی بد میشه دیگه همه اومدند بالا موقع شام شد سفره انداختیم  هنوز سفره کامل نشد بود خاله ابوالفضل بغل کرد که باهم عکس بگیرن مهیار که خیلی با خاله جور هی رفت جلوشون باهم عکس بندازن و ازاین کارا

یهو پسرخالم گفت من مهیار نگه می دارم شما عکس بندازین دوتا دستشو گذاشت رو شونه مهیار فکرکنم بهش فشار اومد گفت آخ KITTY msn emotions picture102 اونم ازترس مامان چیز دیگه نگفت مامان گفت چیه دردگرفت بگو      که گریش گرفت مطمئن بودم دردش گرفت kitty4MSN表情图片5خیلی هم خسته بود هی داد و بی داد میکرد از دست پسرخالم

پشت شوهر فرزانه بود که گریه می کرد یهو گفت گوشم      چرااینطوری میکنی البته خیلی جدی

مهیارگفت من اعصاب ندارما!!

یهو شوهرخالم بلند شد گفت با من درست صحبت کن من اعصاب ندارم دست بچه پیچ داد 2بارهلش داد بشینه زمین مهیار شوک شده بود گریش بند اومده  بعدش به مهیار گفت سرت میکنم تو تاق دستشویی     مامان چند بار گفت به شما حرف زد مگه البته خیلی جدی ابوالفضل تو بغلم بود خدا شاهد پاهام میلرزید میترسیدم مامان دعوا راه بندازه بچه دادم به اون یکی شوهرخالم

منومامان هیچی نگفتیم هردوتا ساکت بودیم مهیارهم رفت رو ایوون

مامان رفت توآشپزخونه برنج بیار که فرزانه گفت چی شده بود؟؟؟؟

مامان گفت مهیاراصلا به اون حرف نزد که  ببین من یه تار موتو به دنیا نمیدم

این موقع  که من دهنمو بازکردم فقط داد میزدم گریه میکردم و حرف میزدم خالم گریش گرفته بود رفت بیرون وقتی شوهرش دید داره گریه میکنه گفت لباس بپوش بریم   در قفل کردند این عین بچه ها گفت ازپنجره میرم خاک توسرش

من فقط میگفتم روانی برو تیمارستان بخواب  25سالته عقل تو سرت نیست بعدازپسربچه 7ساله انتظارداری  تو مثلا میخوای میزونش کنی!!!!

(پارسال حنابندون داییم هم به مهیار گفت بابات بهت تربیت یادندادو...ما هیچی نگفتیم) (مثلا مهیارباخاله فهیمه جور بکش بکش میکنه اون حسودیش میگیره میگه ابوالفضل اینطوری باشه دستش قطع میکنم  خوب یعنی چی!!!!)بیچاره مهیار ترسیده بود میگفت من شمامیبخشم بیتا تقصیرداره که من دعواش کردم انداختمش تواتاق (مهیار1%هم نسبت به من جنجال نیست خیلی قلب صافی داره )

بالاخره اونارفتند من که شام نخوردم شام بقیه هم کوفت شد  واین داستان ادامه دارد...برای اینکه اون رگ مامان اومد  چندبارازدامادش دید که مهیاردعوا کنه  اما نه مثل اون شب

هنوزفرزانه زنگ نزد معذرت خواهی کنه  اما 2باربه فهیمه زنگ زد  ازمن گله کرد منم گفتم راست میگم دیگه

شوشوخالم گفته  بچه باید ازیکی حساب ببره

گفتم ازآدم حساب ببره نه ازتو که میزون نیستی

شوشوخاله گفت آدم نباید تو دعوای بچه ها بیفته

من گفتم تو خودت که بچه ای  خاله باید بزرگت کنه

فقط منتظرم خاله یا شوهرش بخواد باهام حرف بزنه میدونم چیکارش کنم  ازاول با مامشکل داشت نمیدونم چرا!!!!!!!!!!!

الان 6ماه خونمون نیومد خدایا شکرت

فرزانه اختیار هیچی نداره خاک توسرش آدم اینقدرشوهرش خرمیکنه

شنبه و یکشنبه هم حال خاصی داشتیم باورمون نمیشد  شنبه عصر فهیمه اومد اینجا  شامش کوکو سویا داشتیم

یکشنبه هم نهارمیرزاقاسمی         عصرش رفتم دندون پزشکی راحت شدم آخیییی

کوکی گرفتیم با چای خوردیم شام هم فقط سالاد کاهو  مهیاردرحین ریاضی حل کردن خوابید منم دوش گرفتم

الان رفتم  داستان کوتاه نوشتم  راجب غواص و زیردریا  برای مهیار

 

 

برادرزاده زینب اندازه مهیار  داشتند تو حیاط بازی می کردند که یهو مهیار داد زد سگ رفت مرغارو بخوره ماهمه دوییدیم سگ رفت تو لونه تخم مرغ خورد (آخه زینب اینا سگ دارند مادرش هرجا بره اسکورتش میکنه خیلی جالبه برام)

شوهرخالم یبار محکم زد تو پای ابوالفضل میدونین چرا!!!آخه بچه زیادی گریه میکرد شما قضاوت کنین آدم آدم       که     نه    روانی     پسر4ماهه خودش میزنه !!!بخدا روانیه

جالب اینجاست شوشو فهیمه میدونه من حساسم تواون حال به من دست زد منو هل دادتو اتاق

خداییش زینب عجب خانومیه تا داییم از خواب بیدار نشد تو دعوا نیومد این اتاق خودش تنها نیومد ناظر باشه

جمعه تولد زندایی بزرگم بود مامان اسمس زد تبریک گفت

خاله داشت میرفت بامهیار رقص سیندرلا کرد اینقدرخندیدم

 

 

 

رمزهمون قبلی

kitty4MSN表情图片1خداحافظ کساییکه رمزندارن و نخواهند داشت kitty4MSN表情图片1



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 | 0:17 | نویسنده : بیتا جون

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلام ازالان بگم پستم طولانیه

به پیشنهاد دوستان فونت درشت نکردمKITTY msn emotions picture90

دوستهای گلم خیلی ممنون که پیشم میاین

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

شنبه دیگه برق خاموش کردم       چراغ خواب روشن کردم که بخوابم      یهو مامان صدام زد بدو شروع شد دیگه 3خابیدیمابله

یکشنبه  صبح 100البته جنازه بودم اوه برای روزمعلم مدیرمهیارگفت همه والدین نفری 8000تومن باید پرداخت کنند   متفکر  ازشب قبل مامان گفت شیرینی درست کن منم گفتم الان !!!!!!خمیازه

 مهیارصبح که داشت می رفت مدرسه گفت اون شاخ گل بده ببرم من با چشمای کورکورانه بالای کمد گشتم پیداکردم

دوباره درازکشیدم 9بیدارشدم   مامان باخاله اینا رفت بازارمیدونستم تا 1نمیاد بخاطر همین کسل بودم ونمیتونستم زیاددرس بخونم دلشکستهصبحونه هم 3-2ساق خوردم افسوس

شروع کردم به درس خوندن که اسمس اومد (یعنی کی میتونه باشه!!!!این سوالی هست که تو بیشترفیلمها میپرسن)(بعد میگین بیتا درس نمیخونه بفرما مزاحم میشن دیگه)هیچی چندتا اسمس گفتاری دادیم تموم شدرفت پی کارشدیگه رفتم دنبال مهیار بارون هم هرلحظه شدید میشد بعدش نم نم میبارید دستتایید

درهرصورت ماکه همش ماشین میشینیم به مهیار جدول دادن برای سن خودش راحت حل میکنه البته خودم هم کمکش کردم و بعضیهاشو پرکردمناهارمهیاردادم خودم هم منتظرمامان موندم تا بیاد فقط یدونه سیب خوردم بعد بطری آب سرکشیدم سعی کردم خیلی بخورم

آب درمانی=شیمی درمانی

منتظر مامان موندم واییی جانمی خیارشورگرفته بودم به به چه مزه ای ناهارچلو گوشت داشتیم.

یکی از روزهایی بود که من خیلی کم حوصله بودم دندونام هم بهم فشارآورد بعد نمازگرفتم خابیدم 7بیدارشدم سبزچای با ساق خوردم مامان نخود فرنگی گرفته بود باهاش کمک کردم خیلی سخته اونم تازه دراومده اه مثل قند میمونه

تا اذان بزنه رفتم مغازه تخمه گرفتم  برای مهیارلواشک خریدم خودش خوند چه طمعی هست آآآآآلوووو

باغ شیشه ای نگاه کردیممن تخمه خوردم شام نخوردم با میوه سیرشدم

دنیای زیرآب دیدم  آخی آدم نمیتونه به عظمت خدا پی ببره

دیدم کرکره هام داره میاد پایین رفتم بخوابم تا چشمام رو هم گذاشتم مامان بیدارم کردماوف فیلم نزدیک 2شروع شد نزدیک 3تموم شد وایی من 4 خوابیدم مردم ازگرسنگی خوابم نبرد رودم داشت سوراخ می شد بیچاره کسائیکه ندارند بخورند چیکارمیکنند من همش دلم پیشه فقیرفقراست گریم میگیره اینارو میبینم تو همین فکرا خوابم مرد

 دوشنبه=گوشیم که ساعت گذاشته بودم 7:30مهیاربا گوشی آروم زد به مماغم برگشتم نگاش کنم گردنم گرفت

بدون اغراق بگم اصلا درس نخوندم صبحش  بخاطر موضوعی استرس گرفتم که نمیشددرس خوند سیم کارتم هم بسلامتی تا یک هفته یکطرف شد

مامان ناهاررفت خونه مامان بزرگم من نرفتم مامان بزرگ ناهاردادخونه اما دیگه نشد بخورم

برق 3ساعت اینجارفت حوصلم سررفته بود فجیعکلافهموادالویه آماده کردم اماسس نزدممن ساعت 4 تافتون باکتلت خوردم هورانیم ساعت بعدش مامان اومد به ناچار یکم ظرف شدم فشار آب خیلی کم بود جانمی رفتیم خونه خاله خانوم وای وای اگه بدونین یگانه چقدرزبرو زرنگ حدندارهبالا سرش بودم گفتم 15سالگی دوست پسرمی گیره مامان گفت حرف دیگه نداری بزنی یهو یگانه عطسه زد

بعد گفتم عروسیم میشه ساقدوشم

دیگه آهنگ گذاشتم یهو خالم مسخره بازی درآورد+خودم البته 5دقیقه هم نشد موقع اومدن هم مهیارباگریه اومد خونه گفت شام بمونیم یهو بارون گرفت بارون که چه عرض کنم سیل باورکنین میخورد تو صورتمون رویاتاییدمامان ازکنارگوشه ها می رفت بهش بارون نخوره اما من ازوسط کوچه میرفتم خیلی بارون دوست دارم رویایی میشم رویامتفکرمامان اینا شام خوردن اما من نه الیوان چایی خوردم بااینکه خونه خاله الیوان خورده بود  خاک به سرم تو کل روز2تارامتین خوردم بادوتا شکلات

حلالم کن دیدم اشکم سرازیرشد

سه شنبه=صبح زیادنتونستم درس بخونم  خواب وبیدار دیدیم عصرنوبت دندون پزشکی داشتم شام هم قرار بود یگانه خانوم تشریف فرما بشن بخاطر همین داشتیم می رفتیم مامان بیشتر کارهارو کرده بود دکترتا منو دید گفت حتماباید جرم گیری کنی لثه ملتهب شد

منم بخاطر مشکلم باید 1ساعت قبل جرم گیری 4تا آنتی بیوتیک میخوردم درنتیجه رفتیم پایین برای خودم آب انار برای مهیارآب آلبالو گرفتم کپسول خوردم اصلا استرس نداشتم نمیدونم چرا!!!!!تواین 1ساعت من کلی کاتالوگ جمع کردم

باید به شما بگم کساییکه ازجرم گیری میترسند سخت دراشتباه هستند چون دردشیرین وریزی داره آدم خوشش میاد بااینکه بی حسی هم نداره

آب میخورد به چشم و صورتم خوشم میومد درکل ازیونیت(درست نوشتم؟)دندون پزشکی خیلی خوشم میاد مخصوصا از صندلیش

اما خون میومد

باورنمی کنین چقدراحساس سبکی و راحتی میکردم ازناحیه دهان و دندان حتی تونستم هرغذایی دلم خواست شام بخورم آژانس گرفتیم رفتیم دنبال زینب  رفتیم خونه .

البته من سرکوچه پیاده شدم میخواستم دو غ بگیرم رفتم تو سوپرمارکت همسایمون(خانوم برای انگلیس الان فکرکنم 20سال به بالا اینجازندگی میکنه اه سگ داره تو آپارتمان هم زندگی میکنه واییییی)بود  چون یه لهجه قشنگی داره من همینطوری نگاش میکردم  جالب اینجا بود طرف دوتا حلوا بهش نشون داد اون که ارزونترو کوچیک تربود گرفت وقتی رفت طرف خندش گرفت گفت چیه آخه همینطوری نگاش کردی منم بهش گفتم آخه اینا هم اقتصاد حالیشون میشه!!!!

بعد گفتند این صبح تا غروب زبان درس میده برای مامان تعریف کردم میگه حکایت اینه مابریم رشتی درس بدیمقهقههقهقههیادمون رفت امپراتوربادها شروع شده مهیارو پسرخالم ازساعت 9نگاه کردند من برای اونا سفره کوچولو عروسکی پهن کردم برای خودمون اینطرف پذیرایی پهن کردم خوب چیکارکنم گناه  داشتند!!!وقتی مهمونارفتند منو مامان ظرفارو شستیم تا فیلم شروع بشه بعدش هم 3خوابیدیمخواب

چهارشنبه=نزدیک 10 بیدارشدم  اندکی درس خوندماصلا حالم خوش نبود نمیدونم چه مرگمه این روزا 6.30چشم پزشکی نوبت داشتیم مهیار %5نمره عینکش رفت بالا بعد مامان گفت بریم همبرگرمخصوص بخوریم  زیاد خوشمزه نبود وحشتناکدیگه رفتیم اتوبوس نشستیم اومدیم خونه توراه مهیار خوابید اوهمادوتااومدیم خونه مامان رفت دفترنقاشی بخرهچای خوردیم مامان با مهیار رفت فیلم سینمایی ببینه    5کیلو نخودفرنگی دونه کرد

بعدش مهیارچلوندم حسابی جالب اینجاست میگه دیگه لوس نشو

 

 

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

وقتی خبره دنیااومدن یگانه به پسرعمه دادم اول تبریک گفت بعدش گفت دخمل دایی من هم 2هفته دیگه دنیا میاد

این چندروز یخورده کم کاری کردم البته فقط یخورده

مهیاربه مامان گفت تو حرف نزن عقب مونده ای بعد کشیده زد اونم چه صدایی خورد مامی رفت دنبالش...

یکی ازآشناهامون داشت می رفت مشهد من و  خاله نذری دادیم

مهیاربه من میگه فوضولی بامفت=فوضولی موقوف(ازکارتون زورو یاد گرفته)

اومد تو اتاقم بطری آب معدنی سرکشید بعد میگه آنفولانزای خوکی نداری؟دلشکسته

سیستم روشن کرد فتو شاپ بازکرد عکس سفیدبرفی بازکرد بعددون دون های قرمزرو دامنش کشید بهد مبگه آب مرغ گرفته(آبله مرغان)بعد گفت پتتو بازکن ببینم(آخه پتوم  طرح سفیدبرفی داره )

الکی دکتربازی درآوردیم اول مهیارشد منشی دکتر من رفتم پیشش برای دکترپیغام نوشت (یک قتر به این خانوم بدهید)بعد بهم گفت ببربه دکتربده دوباره خودش هم نقش دکترداشت اما خیلی خوشم اومدچطوری به ذهنش رسید بنویسهماچ

جوجه اردک زشت  آدرس وبت بزار عزیزم

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 | 1:39 | نویسنده : بیتا جون

غرورهدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند  ماهدیه شیطان را بهم می دهیم ولی هدیه خداوندراازهم پنهان می کنیم.

 

جمعه من ومامان بیدار موندیم تا 2فیلم دیدم

امروز صبح هم زودتراز9بیدارشدم بکوب درس خوندم ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

خسته شده بودم دراز کشیدم چشمامو بستم که استراحت کنم یه نیم ساعت خوابیدم بعدش مهیار اینااومدند ناهارهم کتلت+سیب زمینی سرخ کرده+آب مرغ خوردیم و طبق معمول گلوم گرفت بخاطر خشکی برنج و کم خورشت خوردن

 

لینکهای جدید::::

نیلوفر27

خانوم خانوما

خاطرات من



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 | 0:40 | نویسنده : بیتا جون

سلام دوست های گلم که همیشه به یادم هستین و بیادتونم

(زهرا-ف)دقت کن بعد بهم بگو گلم

پنج شنبه 9.30بیدارشدم  همچنان با سخنان تهدیدآمیز مامی روبرو شدم

رفت بربری بگیره یه صبحونه مفصل 3نفری خوردیم با کره و مربای آلبالو آخ چسبید

بعد مهیارکه اولین بارش بود خواب و بیدار نگاه می کرد بنظرش  جالب بود تایید

ناهارهم 2خوردیم ساکتمامان کوفته قلقلی  و بادمجون سرخ کرد ریخت تو فسنجان

عصربارون شدیدی اومد میخواستم برم مدرک پیش دانشگاهی بگیرم منصرف شدم یهو دیدیم بارون بند اومد من زودتر رفتم مامان هم دیرترازمن حرکت کرد رفت شیرینی گرفت بعدش پیش بسوی خونه خاله خانوم

من که تصمیماتی تو سرم بود اول رفتم بازار که بستنی خوری بگیرم برای تفلد مامان که دوم بود ازطرف مهیار هم جا پنبه ای گرفتم

1دقیقه هم رفتم دنبال مدرک که گفتند فعلا آماده نیست

دیگه تا یک ربع دیگه خونه خاله می رسیدم که گوشیم زنگ خوردتلفن

مامان:کجایییی تو !!!!!منتظر

بیتا:دارم میام الان میام اوهعجله

زنگ خونه خاله فشاردادم خوشبختانه خاله برداشت

تارفتم تو حیاط هم خودش در بازکرد بهش گفتم زود به مهیاربگو بیاد میخواستم جا پنبه ای بهش بدم تا مامان ندیده

مهیار تابه مامان برسه یباردیدم دایی و مامان پرده اتاق پسرخاله کنارکردند دارن به من نگاه میکنن که  عین موش آب کشیده شده بودم طاقت نیاوردن اومددیدند که قضیه چیه!!!

لباسامو کندم اما بیخود زحمت کشیدم چون نیم ساعت بعدش خالم اینا اومدن و مجبوربه کشف حجاب شدم

1ساعت بعدش دایی بزرگم اومد با خانومش و دخملش

باورکنید حتی  یدونه شکلات هم دستشون نبود

زشت بخدا حالا نمیخوام تعریف کنم از خودمون ...بماند که مامان براشون کم نذاشتدست

ابوالفضل نسبت به یگانه انگارخیلی گنده بود کلی ازشون عکس مینداختم شیطان

یگانه چشماش کشیدست جون میده برای خط چشم کشیدن لباش هم خیلی قرمزه

خیلی خوش گذشت گوشی داییم افتاد تو دریا  البته ازاون سامسونگ های سیلور تاشو بود الان نهایت 20000تومن می خرند

کادو هم دادیم

شوشوخاله مارورسوند خونه به به چه موقعی بود نزدیک اذان  و درنتیجه نمازسروقت و من همواره بسی خوشحال تر شدم

شام ماکارونی باقی مونده دیشب داشتیم36_1_51.gif

من گفته بودم سنجش دارم اما به شک افتادم که ندارم رفتم برنامه سنجش دیدم که هفته بعد دارم خیلی خوشحال شدم آخه حال نداشتم برم

رفتم برای مامان یادداشت بزارم که بیدارم نکن که خودش آگاه بود

امروز صبح=مامان:بیتا پاشو چرا نرفتی پس!!!!

بیتا :خدا منو بکش بهت گفتم که مامان یادت رفت!!!!

اما درهرصورت باید زود بیدارمی شدم یعنی 1ساعت بیشتر خوابیدم

جمعه فیلم ساعت 8:30میده وای تابحال صبحونه زیر TVنخورده بودیم که قسمت شد (نیمرو عسلی)

دیگه درس خوندم تا 1 مامان هم بنده خدا رفت سراغ درس های مهیار حتی نتونست ظرفای صبحونه بشوره من کم کم احساس کردم دلم ضعف میزنه درنتیجه بااین وضع که نمیشه درس خوند رفتم برای خودم سیب وکیوی پوست گرفتم  برای مهیار کیوی که خیلی دوست دارهبعدش نمازخوندم و ناهار میل کردیم

چه کیفی میده نمازقبل غذا یکبار امتحان کنید

درس خوندم تا 5بعد دلم خیلی دردمیکرد خابم گرفت یهو ازشدت گرما 7بیدارشدم مامان مشغول صحبت با جاری خانومش بود

من دستم دردمیکرد رفتم توحال کنار بخاری نشستم بااون قیافه خواب آلود 

مهیارمیگه بیا فوتبال!!!سوال

من:آخه خدا منو چه به فوتبالعصبانی

هی موهامو بهم ریخت هی سربسرمیزاشت دوییدم دنبالش دیگه اونم همینو میخواد که برم دنبالش تازگیها پوست کلفت شده بیشرفEmoticon

بعد رفت حموم وایی سفیدترشد لپاش هم گل انداخت

درجا چایی خوردیم سه نفری با ساقه طلایی و های بای البته منومهیار دوتالیوان خوردیم دوباره نماز  خوندیم اخبار دیدم خداییش  چقدرراجب سیگار میگن اما کو گوش شنوا

مامان با مهیار قرار گذاشت که شام حتما باید سو پ بخوره تا فردا براش کتلت درست کنه مهره های منچ مهیار چندتا گم شد البته زیر تختشه  بهانه گرفت فقط گوشت سوپ خورد با کمی سوپ  زیاد گرسنش نبود

دندونش دیگه درحال افتادن بود به گریه افتاده بود مامان کشید

عین دندون موش میمونه خیلی ریزه

دیگه خوابیدند فقط منه فلک زده بیدار هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتم میان دوره سیم کارتمو گرفتم تاالان شد 60000تومن تا 2روزدیگه قطع میشه چون نمیخوام واریز کنم فعلا

امروزهمش بازوی چپم درد میکرد همون جایی که چندتا واکسن زدم

من اینقدر کم خورش می خورم فکرکنم تو 3روز من یه کاسه خورش بخورم تا حدی که دیگه گلوم می گیره

عید که گفته بودم همه رفتندمشهد دخترعموم مثل من اهل فیلم گرفتند نیست پسرعموم میگفت نه به اون یکی دخترعمو(بیتا)که دیگه نزدیک تو دستشویی هم یکی داره میره فیلم بگیره نه به این یکی که اصلا نمیگیره همه می خندیدند 

اسم یگانه هم مامانش گذاشت

خیلی میترسم بغلش کنم بندازمش

راستی ماالان 5-4سال هست که آب نمیاریم  رو میز فقط 1لیوان برای مهیار  عادت کردیم وسط غذا آب نخوریم



تاريخ : پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 | 0:0 | نویسنده : بیتا جون

دوشنبه 1خابیدم البته درس خوندم

سه شنبه=آخ جون 8.10دقیقه بیدارشدم  درس خوندم تا 10.30دقیقه اما دندون درد منو کشت مامان رفته بود مهیاربرسونه مدرسه بعد رفت دفترچه بیمه منو اعتباربزنه هر6ماه میره فقط برایه من 6ماهست برایه خودشون یکساله

اگه گفتین چرا!!!!!!؟؟؟سوسو حدث بزنین

بعدش اندکی میوه گرفت  اه رفت خونه مامان بزرگ  بابا بزرگم که قبلا گفته بود برام سالنامه کنارگذاشته وایی من میگم سالنامه شما میشنوین خیلی باکلاس بید خیلی شبیه آلبوم قدیمی ازاون دکمه دارا هستش  البته نمیخام استفاده کنم میخام با جهیزیم ببرمش

شرح حاله من ازآینده :

میدونین من یه آدامسه بادکنکی هم بخرم باید بنویسم تو سالنامه این فکره اقتصادی داره منو خل میکنه اما کنس نیستما دوست دارم خرجه ماهانه بنویسم غذایاهایه روزانه همه چی دیگه!!!

دیگه مهیارکه اومد خونه مامان بازم سوپرمارکت خریدداشت من رفتم کمکش

حاج خانوم مادر همون کسی که سوپرمارکت داره به مامان گفت خدا برات نگه داره

منم اینطوری شدم

ناهار همون جیگرداشتیم البته من نصفه نون کمترخوردم  بعدازناهارمامان ازرویه بیخیالی گفت امروز منظره دیدم یه کلینیک هست مخصوصه دندان منم گفتم بریم کلی دنباله عکس گشتم مرداد ماه گرفته بودم  ویزیتش 3000تومن بود منو مامان فهمیدیم که دولتی زیاد امیدوارنبودیم نوبتم شد گفت خسته نباشی وقتی عکسمو دید که برایه خیلی وقته !!!!گفت مینا دندان ازبین رفته مینا که ازبین بره عینه اینه که دستت پوست نداشته باشه باید ترمیمش کنی منم که دیدم دولتی الکی گفتم بعدازکنکورترمیم میکنم آخه ما اینجورجاها میترسیم  فقط بهش گفتم یه محلول بنویس  دوتا داروخونه پرسیدیم نداشتند

اومدیم خونه منکه خیلی گرسنم بود چایی و سیشل خورید آخ چه خوشمزست این سیشل آخه  راستی شکلات تکنیک هم خیلی خوشمزست

اومدیم خونه زنگ زدم برایه هفته دیگه سه شنبه نوبت گرفتم چهارشنبه هم چشم پزشکی نوبت داریم

ماکه ازروزقبل شک کرده بودیم به داییم وزنداییم و خالم که سه شنبه قراربود برن بیمارستان هی ازمون مخفی کردن من زنگ زدم بیمارستان یجورایی قضیرو فهمیدم خاله مخفی کرد که مشتلق بگیره که مامان بهش گفت حالا که اینکارو کردی اصلا هیچی نمیگیرم

دیگه دخمل دایی قبله اذان مغرب پاهایه کوشولوشو گذاشت این دنیا

داییم اسمش  یگانه گذاشت من خوشم اومد البته نه به اندازه مبینا

چهارشنبه صبح اگه گفتین ساعت چند بیدارشدم!!!!!7.30

مامان صبحونه یه تخم مرغ درست کرد نیمرو بود اماعسلی 

 

مهیاررسوندم مدرسه وای آدمودق میده  دخمل دلت میاد

دم دردیدم زرده تخم مرغ کنارلبش خشکیده بالاخره باناخن ازبین رفت

مامان هم خوراکی و آبمیوه خریدرفتیم بیمارستان

چون دولتی بود راه نمیدن برایه ملاقات

یباررفتیم توراهرو نگهبان بود اومدیم بیرون به مامان فتم بمون این بره بعدش فرار میکنیم مامان زنگ زد تا شماره اتاق بپرسه نگهبان اومد بیرون حالا هی دستش میکشم بدو مامان بیا فرار کنیم همینطوری داره میحرفه من رفتم اونم دنبالم اومد

ما فکرکردیم فقط خودمون زرنگیم چون تا اونجا 2تا نگهبانه دیگه هم بود اما مهم پایینی بود

اما چون آشنا داشتیم تونستیم دوتایی بریم نیم ساعت موندیم اونجا وای وای ازیگانه بگم چقدرخوشگل و نازه خدایه من ابرو داره نازک و بلند

شبیه مامانشه  اما سفیده خیلی ترو تمیزبود ست لباسش هم صورتی

خیلی خوشم اومد حالا تو شکیم که چشماش سبزهست یا نه !!!!

ازاون یکی دخمل داییم خوشگلتره.

تا موقعه فیلم اومدیم خونه

سیل اومده بود همچنان بارون میباره

وای یجا داشتیم ازخیابون رد میشدیم چراغ چشمک زن داشت مامان گفت مواظب باش گفتم بهترکنکورنمیدم اما جدی خدایه نکرده برایه یکی یه مشکلی پیش بیاد روزه کنکور دیوونه نمیشه!!!

ناهارهم واویشکا داشتیم ازبس ما غذامون بی نمکه مامان چون رب واویشکارو یخورده زیاد کرده بود خیلی واسم شور بود م حتی برنج هم نمک نمیزنیم

عصرهم مهیارهی بکش بکش که بیا فوتبال بازی کن یبار تیزی عینکش فرو رفت به جای عملم یدونه تو پشتش زدم با اون دادی که من زدم  دنبالش دوییدم بچه زهرترک  شد تا 10دقیقه ازاتاقش بیرون نیومد

بعد کارتون جک نگاه کرد براش کیوی پوست گرفتم

ظرفارو شستم نمازخوندم یخورده درازکشیدم بخاطره دندون این روزا بدون صوت درس میخونم

بعدش الیوان شیرخوردم با 2تا سیشل دوباره چای خوردم با 3تا سیشل

و راحت شدم چون سیشل تموم شد

مامان برای شام ماکارونی درست کرد زیاد نتونستم بخورم آخه ازته دیگ سیب زمینی خوشم نمیاد

دایی بزرگم ازبیمارستان زن داییمو برد زندایی هم شام خونه عزیزموند اینقدرتو گوشه عزیزم خوند یباردیدم گوشیه مامان زنگ خورد زندایی بود گفت برایه مامان انگشتربخرین 15تومن من دیدم

آخه یکی نیست بگه بتو چه آخه تا چه قیمتی میخاد بگیره!!!!!عزیزم ازترس اینکه زنداییم نزاره داییم بره داهات باهاش خوب رفتارمیکنه .

خودش گوشواره گرفت چه عجب لابد خواب دیده!!!!

وای یه خانوم سومین بچه آورده بود اینقدر چاق بود 28تا بخیه خورده اوف

 تا رفتیم دیدم منشی همون آقاهی که پیشش تلویزیون و فریزر گرفتیم اونجاست نینیش پسر بود مامان همینطوری 5000تومن گذاشت یه ساقه طلایی هم تو کیفش بود داد

ازش پرسیدم براش وبلاگ زدین!!!گفت آره

گفتم لابد خاطرات بارداریتون هم نوشتین گفت آره

به مامان گفتم بفرما بعد بگو من  فقط ازاین حرکات دارم

جمعه سنجش دارم

خالم به بابا بزرگ گفت دوتا النگو بخر زندایی اعتراض کرد که واسه بچه چرا یکی گرفت (همون حال خرابی)

 تلفظ رشتی مهیار::::

بیتار=مورچه

چونگلیس=نیشگون

گویم=میگم

خیلی نازمیگه



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 | 23:55 | نویسنده : بیتا جون

 

یکشنبه صبح که بیدارشدم بعدازخوردن صبحانه به فهیمه زنگیدم که ازخواب بیدارشده بوددوباره 1بهش اسمس زدم صف گازبود قرارشد عصربریم خونه فرزانه که منم ازروزه قبل تصمیم گرفته بودم کیک کاکائویی درست کردم میخاستم دستوریه کیکه تازه داشته باشم بخاطره همین تا ناهاربخوریم تا تو نت بگردم یهو دیدم ساعت 2شده ای دله غافل اگه شوهرخاله ساعت 3میرفت چی!!!!!!!!حالا خودمو با رستم هزاردستان اشتباه گرفتم و مجبورشدم سریع کارکنم  وبه ناچار به کتاب آشپزی مامان که برایه خیلی وقت بود پناه آوردم موادشو 2.5برابرکردم وای سفت و خوشمزه شده بود جاتون خالی انتظارنداشتم اینقدرخوب دربیاد البته درجشو 200گذاشتم همش استرس داشتم زیرش نسوزه بعد بالاشو 150 گذاشتم خاک برسرم ریسک بود  ظرفاروشستم بعدش کیک برش زدم ساعت4.30حرکت کردیم  جالب اینجاست ما کارامونو کرده بودیم حاضربودیم حوصلمون سررفت وایی جیگرم اینقدرمیخندید لوس شده بود تا نق میزد فهیمه میذاشت تو پتوش بعد یسرشو من میگرفتم یسرشو خودش تابش میدادیم بیشرف کیفی میکردواسه خودش

 دیگه شوشوخاله اومددنبالمون ساعت9خونه بودیم  شوشوخاله گفت ازاین کیکادرست کن به همکارام میگم این خواهرزاده خانومم درست کرده مجرده بعدزبونشو درآورد مسخره

امروزصبح مامان میگه پاشو بعدا پشیمون میشی میگی ای کاش نمیخابیدم زود بیدارمیشدم وای بااین حرفاانگارکی به قلبم چنگ میزنه میترسم

ناهارمیرزاقاسمی داشتیم باسالادشیرازی بعدناهاربخاطره آبغوره دندونم افتضاح دردگرفت ماسک زدم درازکشیدم خوابم گرفت اتاقمم که بخاری هنوزروشنه

مهیارهم دیوانم کرد هی چشمام گرم شد سوال پیچم میکرد یسری سنگ ازخیابون جمع کرده بود باید گل درست میکرد میبرد مدرسه تمامه بساطشو آورده بودتواتاقم  به من چه آخه

دیگه مشکوک شدیم به داییم اینا انگارفردا میخان برم بیمارستان تادخمل دایی بدنیا بیاد آخه خیلی مشکوک میزنن خیلی

تا ببینیم خدا چی میخاد 

خیلی دوست دارم اسم دخمل دایی مبینا باشه اما به من چه !!!!!

چایی خوردیم بانادی و ساقه طلایی

دوش گرفتم

شام هم مامان جیگر و سنگان(بقوله مهیار)+سیب زمینی سرخید +دوغ و گوجه وخیار

لینکهایه جدید:::::ترانه خوانه عشق

حرفهایی برای نگفتن

کتابخانه نازجون

 

خاطره هاب روزانه شادی جون

دانیال و یگانه

آرین.شازده کوچولو

نوشته هایی برای  ماندن روزها

دنبال یک پسرخوب می گردم

سبزخواهم شد

ازآشنایی با همتون خوشحالم.

دلم میخادبه وبایه همتون سربزنم لینکایی که بهتون سرنمیزنن و اضافی هستن بحذفم یکی نیست بگه آخه به من چه

نمیدونم مهیارچرا صبح که میاد اتاقم چراغ خوابو خاموش کن گوشیمو از بالایه سرم برمیداره میزاره جایه دیگه!!!امروزمامان دعواش کرد تغیرنداد

خیلی کسل بودم خیلی کم درس خوندم امروز امیدوارم امشب خیلی بشینم

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه چهارم اردیبهشت 1389 | 23:56 | نویسنده : بیتا جون

سلام دوست جونیا

امروز 9بیدارشدم 10.30خواب وبیدارمیدیدم

 که اصلا نرسیدم درس بخونم بعدازخوردن صبحونه ظرفارو میزون کردم میوه چیدم

مامان که غذاش رله بود تا شروع فیلم هم برنج آب کشید راحت.....

تازه به حرفم رسیده به زن عموم میگه بیتا راست میگها از روزه قبل آدم بدونه مهمون میخادبیاد خیلی راحته منم گفتم من همش راست میگم شما باورندارین دیگههههه

خلاصه لباسایه محجبه پوشیدم که شوهر عمم هم بود بچه که ندارن بنده هایه خداآدم افسردگی مضمن میگیره اینارو میبینه هی خدا قربونه حکمتت برم به یکی میده 10 تا  که نزدیکه جوجه کشی بازکنن  البته عمم بچه معلول میبینه میگه وای خداروشکرمن بچه ندارم عقیده من اینه نازاباشی بهتره تا معلول داشته باشی

بعد رفتم اول دوغ بگیرم بعد برم دنباله مهیار  سرکوچه رسیدم هنگ کردم که سوپرمارکته سمت چپ برم یاراست تا راهمو بکشم سمته راست بلهههههه پسرهمسایه روبرومون داشت beroberنگام میکرد رسوا کرد مارو بااون بلوزقرمزعاشق کشش هیچی دیگه رفتم سمته چپ خودشم متوجه شد مسیرو برگردوندم همیشه خدا فلاکسه داره میبره خونه چای بریزه آخه من موندم اختلال ایجاد نمیکنه براش!!!!!خداشانس بده

ماشالله تحصیل کرده مغزکه نداره فکرنمیکنه دوفردایه دیگه کمبود آهن هم میگیره !!!!!

موقعه برگشت عممو دیدم که تنها بود تودلم بسی خوشحال شدم اما سعی نکردم شادتربشم چون فکرمیکردم شوشوجونش بعدا میاد رفتم تو همون ماشینی نشستم که اون نشست منم که خدایه اقتصاد 100تومن بیشترنداشتم درنتیجه هرکی کرایه خودشو داد

فهیمه وفرزانه و مامی برایه دخمل دایی  تازه به دوران نرسیده النگو خریدند

ناهارخیلی چسبید خداییش خاله هم تنها اومده بود ومن درعینه آزادگی بودم

ظرفارو شستم خاله زود رفت برایه همسرجانش ناهارببره

منم دوست داشتم ماهم بریم  چون دلم برایه ابوالفضل تنگ شده تازه برمیگرده

هوابارونی که چه عرض کنم سیل و خروشان بود یهو دلم خاست کیک بقوله مهیار قهوه ای درست کنم اما بعد پشیمون شدم چون مامان گفت یوزمیریم خونه خاله فرزانه درست کن بیار

دندونم فجیع درد میکرد با زبان B زبانی درس خوندم بعد شیرخوردم گفتم شاید خوب بشه

بعده این کنکور کوفتی برم یه فکری به حاله زارم بکنم

شاید مامان فردا بره خونه دوستش من اون شیرینی خوری کادو گرفتم  یه بلوزفسفری+2تاجوراب مچی سبزو آبی+دوتاگیره روسری+هدبنده مجلسی کادو کردم که مامان ببره برایه دخترش که دوستمه ابتدایی بود باباش فوت شد

شام نخوردم خودموبامیوه سیرکردم

باغ شیشه ای+کلانتردیدم وای اگه تابحال کلانترندیدحتمانگاه کنید من سری اول هم نگاه میکردم اما اگه مثله من ترسو هستید نگاه نکنیدا

 

 

 

 

 

جمعه تو فیلم (روزی که خواستگارآمد)وقتی خطبه عقد خوندند قبله اینکه عروس بگه بله مهیارگفت (بابزرگترابله)

قبله اینکه کلانترشروع بشه داشتم مسواک میزدم که تلفن به صدادراومد

مهیار=بله بفرمائید

مهیار=بیتا بیا دوست پوستته

بیتا=بله

طرف=سلام خوبین شما

بیتا=ممنون قربانه شما

طرف=he he he he he ha ha ha ha

بیتا=

یهو دیدم انگارصدایه قطع شد اما صدایه خنده میومد

مامان بود که صداشو عوض کرد اما من شک کردم دوستم نیست فکرکردم مادره سحر هستش یا زندایی مامان

مهیارافتاد رو سرو کلش کتکش زد میگه توباید آدم بشی بعدش گوشیشو گذاشت زیره مبل

مامان بخاطره اینکه مهیاربهش دروغ گفته که بدوبدو کلانترشروع شد اینکارو کرد

بعدش مهیارگوشیشو دادتا ساعت بزاره

مهیارمیره از کشویه من یه چیز مثله آینه پیدا میکنه بعد میره به مامان میده میگه بیا کادویه تولدت

یا پول خرد که رو میزه همرو میریزه تو قلکش یا کادو میزنه به مامان میده میگه عیدیت

 بعدازباغ شیشه ای چرتش گرفت یهو ترسید تو خاب بیدارشد گفتم چیه

مهیار=خواب دیدم بابا مرده بود روحش اومده بود

بیتا=تو همین یه دقیقه دیدی

الان سیل میباشد اینجا آخ عجب صداییییییییییییی

 



تاريخ : شنبه چهارم اردیبهشت 1389 | 0:15 | نویسنده : بیتا جون

سام علیک خوبین خوشین سلامتین

هی میخاستم بیام به آپم تنبلیم میگرفتI'm Sorry

متون مشترک:

(این چندروزاینجاسیل بود

این چندروز9بیدارمیشدم بعدش 10.30خواب وبیدارمیدیدم

12شب خابیدم

مرتب درس خوندم Reading a Bookالبته در حده توانایی  آخه میدونین من معلوله فکریم)

چهارشنبه=ناهارتن ماهی داشتیم 

عصرانه بعده مدتها میک  سرد  با آناتا خوردم

دوتایی با مامان رفتیم بازار

وایییی موقعه برگشت آب انارلیتری گرفتیم 2لیوان خوردم البته بعدش حلقم سوخت

 

شام سوسیس هات داگ داشتیم (بعدازمدتها گرفتیم)

پنج شنبه=ناهار گوجه خورش داشتیم(غذایه ایده ال مهیار )36_1_13.gif

روزه تولد مامان بودفعلا چیزی براش نخریدم چون به ندرت بیرون میرم 36_15_4.gif

ظهرش خاله زنگ زد که مامان خونه نبود

شبش زندایی زنگ زد مهیارگوشی برداشت ::::

مهیار=بله بفرمائید

زندایی=سلام خوبی من ازکره مریخ زنگ میزنم خواهرمرد عنکبوتی هستم

مهیارصورتش رو به من بود با تردید و لبخند میگفت شما بعد به من میگفت بیا ببین کیه !!!

شامش کوکوسیب زمینی داشتیم مامان که وقت نداشت تا نصفه کارمن آماده کردم باورتون نمیشه یجوری موادشو حل گرفتم که یدونه زیاد نبود (شوهرمو تیلیاردر میکنمالبته بموقعش خلشم میکنمOut The Door)خوب بدم میاد یچیززیاد بیاددیگه اه

دوستان من همیشه توروغن پودرسوخاری+زردچوبه میریزم هیچ وقت رویه سیب زمینی نمیریزم بدم میاد

شام کنارتلویزیون خوردیم  تکرارحلالم کن داشت میداد من میگم خیلی آدم یادش بیاد به کی ظلم کرده ها اگه فکرکنم اعصابم خورد میشه افسرده میشم

یادم افتاد عروسیه داییم اول راهنمایی بودم خاک به سرم شالمو برداشتم رقصیدم  خدا تو خودت منو ببخش جاهل بودم 

امروز=ناهار مامان یه چیزی مثله آب مرغ درست کرد امابا کتلت من خیلی دوست میدارم

ازشبه قبل هماهنگ کردم که بتونم فیلم (روزی که خواستگارآمد)ببینم خیلی قشنگ بود ماخوشمون اومد خداییش

وای قبله اینکه فیلم شروع بشه من 2باررفتم مغازه بسته بود میخاستم تخمه بگیرم آخرم بعده فیلم رفتم گرفتم پفک هم گرفتم برایه مهیارآب انارورامتین گرفتم

بعدش که نشخوار شد چایی با های بای خوردیم

عمه کوچیکم زنگید که فردا ناهارمیخاد بیاد

منم شکلات نارگیلی درست کردم

 بعدعزممو راسخ کردم که شام نخورم فقط میک سرد باشکلات نارگیلی خوردم البته خیلی کم    شیرینیش جیگره آدمو درمیاورد هرکس بتونه درجا 10تابخوره 3سوته دیابت ثانی میگیره

وایی پسرعموم زنگید گفت شام میاداینجاالبته تهنا بود مامان کفری شد

حق داره بنده خدااسیره بااین قومه وحشی

اتفاقاهمین چندروزپیش بود که نمیدونم سره چه حرفی پیش اومد مامان گفت یعنی عقدکرده باشی دعوتت کنن نمیای !!!گفتم معلومه که نهههههه من شوهرمو بیارم که اینا میخان 20000تومن بزارن جلوش 

بعدش بگن چون بیتااومدخونمون ماهم بایدبریم خونشون  شام وناهار!!!

مامان برایه فرداناهار (بادمجون شکم پر البته داخله فسنجون+  مرغ)درست کرد هی اصرارکرد بیایذره برنج بخور منم خوردم با فسنجون معرررررررکککککههههههه بیییییییییددددددددد

دیگه عموم اومد دنباله پسرعموم منم شیرینی بهشون دادم خوردن البته یکی

داشتم درس میخوندم گفتم خاطرات  یهو مهیار گفت خاطرات انقلاب من خندم گرفت

اینجالاک پشت میفروشن 5000تومن

یه روزتو خونمون یه برگه انداختن نوشته بود به خانومایه هنرمند نیازداریم منم که عنده هنرم

برایه جعبه سازی یه روزرفتم پاساژپاسارگاد اوف مردم بااون پله هاش

خالم رفت پرسید سرایطشو خوب ایشالله بعد  کنکور کوفتی رهسپارمیشویم



تاريخ : سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 | 23:16 | نویسنده : بیتا جون

 

رمزتغیرکرده متاسفانه

لطفاخانم ها تقاضای رمز بفرمایید



ادامه مطلب

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ